نام کتاب: ماه عسل آفتابی
سیمونا شعر آخر سرود را چنین خواند. «و اینجاست که چگونگی برداشت آدمی آشکار می‌شود.» باز برگشت و پرسید: این خانه مال کیست؟ مال آکسل مونثه بود. اما حالا مرده. چه جور آدمی بود؟ آدم بسیار زیرکی.
و برای آنکه سر زن را گرم کند افزود که: «در اوایل قرن طبیب بسیار معروفی بود. اگر بخواهی بیشتر بشناسیش داستانی از او می‌خواهی بشنوی؟»
بله برایم بگو!
یک روز یک خانم زیبا و مکش مرگ ما و اهل معاشرت با انواع و اقسام بیماری های خیالی آمد پیشش. مونثه با حوصله به شرح حالش گوش داد و معاینه‌اش کرد و وقتی دید هیچ مرضی ندارد گفت من معالجه قطعی شما را می‌دانم اما بایستی آنچه میگویم عینا انجام بدهید. بروید پای آن پنجره بایستید و آرنجتان را به چهارچوب تکیه بدهید. خانم اطاعت کرد و مونثه دنبالش رفت و اردنگی محکمی به پشتش زد و بعد او را به در خروجی هدایت کرد و گفت: «سه بار در هفته، و بعد از چند ماه کاملا شفا می یابید.»
سیمونا نخندید. به دیوار نگاه کرد و بعد از لحظه ای به تلخی گفت: معالجه من هم همین است. جاکومو از لحن غمگین او جا خورد. به سویش آمد و پرسید: چرا این طور حرف میزنی؟ چه فکری به سرت افتاده؟
راست میگویم... من کمی دیوانه ام و تو باید عینا مثل آن دکتر با من تا کنی. در چه مورد؟

صفحه 82 از 159