نام کتاب: ماه عسل آفتابی
جاکومو پیش از این که جواب بدهد لحظه‌ای مکث کرد.
تو یک عالمه شعر از حفظ داری. یک شعر بخوان و من گوش می‌دهم و پیش از آن که متوجه بشوی به آنجا رسیده‌ایم.
می‌دانست که به جای حساس تکیه کرده. چراکه دختر حافظه عجیبی برای شعر داشت. زن با غروری کودکانه پرسید: چی بخوانم؟
سرودی از دانته. کدام سرودش را؟ سومین سرود دوزخ
سیمونا تا حدی آرامش بافت. باز جلو او به راه افتاد و شروع کرد به شعر خواندن:
« به خاطر من است که به شهر دردمند فرود می‌آیند به خاطر من است که درد ابدی را به جان می خرند به خاطر من است که میان گمشدگان راه می سپرند.»
شعرها را مثل یک دختر مدرسه، ماشینی و بدون حالت می خواند و از این کوشش نفس نفس میزد. همچنان که به سختی راه میرفت در انتهای هر بیت مکث می کرد. کوچکترین توجهی به معنا و یا ترکیب کلمات نداشت. مثل دختر مدرسه بی‌هوشی که فقط از سر اطاعت کاری را انجام می‌دهد. گاه به گاه بر می‌گشت و نگاه گذرایی به مرد می‌انداخت. بله درست مثل یک دختر مدرسه با کلاه آبی و سفیدی روی موهای بورش. پس از اینکه مقداری راه پیمودند. به دیواری رسیدند که دورادور ویلای بزرگی ساخته شده بود و از پیچک پوشیده بود و شاخه‌های پربرگ بلوط بر بالای آن روییده بود.

صفحه 81 از 159