نام کتاب: ماه عسل آفتابی
سراشیبی افتادند که از تاکستان‌های خالی از سکنه و جنگل‌های زیتون می‌گذشت و به دریای پوشیده از مه خاکستری رنگ می‌پیوست. فقط یک درخت کاج تنها، در نیمه راه کوهستان وجود داشت که برگ‌های سوزنی‌اش در هوا غوطه می‌خورد. و این درخت نوید صفای شاعرانه منظره در روزهای خوش بهار بود. سیمونا یواش می‌رفت و در هر قدم از جاکومو عقب تر می‌ماند تا عاقبت ایستاد و پرسید:
خیلی راه باید برویم؟جاکومو جواب داد که:تازه راه افتاده ایم. دست کم یک ساعت باید راه برویم.
سیمونا به این امید که جاکومو پیشنهاد بازگشت خواهد داد به او نگاه کرد و با کج خلقی گفت: «تحملش را ندارم.» جاکومو برگشت و بازو در کمرش انداخت و پرسید: «تحمل پیاده روی را نداری یا تحمل مرا؟
سیمونا با حالتی غیر منتظر رو در روی او قرار گرفت و گفت: مقصودت چیست؟ البته تحمل پیاده روی را ندارم. مرا ببوس!
بوس‌های شتابزده بر گونه شوهر زد و زمزمه کرد: «خیلی گرم است. دلم می‌خواست میرفتم خانه جاکومو گفت: «باید برسیم به فار. فایده برگشتن چیست؟ همین که رسیدیم شنا می کنیم. جای زیبایی است. »فار را صورتی و سفید رنگ کرده اند. نمی خواهی فار را ببینی؟
چرا، اما دلم میخواهد پر در آرم و به آنجا برسم. نه با پای پیاده. جاکومو پیشنهاد کرد که: بیا حرف بزنیم. حرف زدن نردبام راه است. زن با صدای گریه آلود اعتراض کرد که: حرفی ندارم بزنم.

صفحه 80 از 159