نام کتاب: ماه عسل آفتابی
خشک می‌نمودند. ذرات غبار، هوای خفه را پر کرده بود. آن چنان که بینی آدم تیر می‌کشید. بوی مزارع و دریا جای خود را به بوی سنگ های تفته و مزبله های خشک داده بود. آب که در بهار، رنگ از انبوه بنفشه‌هایی می گرفت که کناره‌اش را می‌آراستند و زیر سطحش شنا می‌کردند، اینک به رنگ خاکستری در آمده بود. و نور غمگین و خیره کننده آسمان را که باد شرجی با خود می ‌آورد منعکس می ساخت.
سیمونا، روز بعد از ورودشان، آنگاه که از کوره راهی که به فار می‌رسید، می‌گذشتند، گفت:
گمان نمیکنم حتی یک ذره هم زیبا باشد. خوشم نمی‌آید.نه، به هیچ وجه.
جاموکو که چند قدم دنبالش می‌آمد جواب نداد. از وقتی که از تالار شهرداری در رم، آنجا که مراسم عروسیشان برگزار شده بود، در آمده بودند، سیمونا با همین لحن نالان و ناراضی سخن گفته بود. و جاکومو ظن می‌برد که بدخلقی طولانی او توأم با اعراض بدنی آشکارش ربطی به جا و به موقع ندارد بلکه به علت وجود جاکومو است. از آنا کاپری بد میگفت. چرا که نمی دانست نارضایی اصلی او از شوهر است. ازدواج آنها از روی عشق بود. اما عشق یکیشان بیشتر ارادی بود تا احساس واقعی. علت کافی هم برای این عذاب درونی وجود داشت. چرا که وقتی حلقه ازدواج را به دست می لغزاند در صورت او اثر پشیمانی و آشفتگی خوانده بود. به علاوه در اولین شبشان در آنا کاپری، سمونا به بهانه خستگی و دریازدگی، التماس کرده بود که آن شب کاری به کارش نداشته باشد. بنابراین روز دوم ازدواجشان سیمونا همان قدر باکره بود که پیش از عروسیشان.
خسته و وامانده از میان کوره راه های غبارآلود، با کیفی که به شانه

صفحه 78 از 159