قانون برایش تنها به وسیله یک نفر ممنوع شده است. وقتی روی چهارپایه کنار در مینشیند و باقی عمرش همان جا میماند، با اراده آزاد خود این کار را میکند. در داستان ذکری از اجبار به میان نیامده. اما دربان به وسیله اداره خاصی، به شغل خود گماشته شده. جرأت ندارد بزند بیرون و برود در ولایت بگردد و ظاهرا اگر هم بخواهد نمیتواند داخل تالار قانون بشود. به علاوه هرچند در خدمت قانون است، خدمت او منحصرة نگهبانی از همین یک در است. به عبارت دیگر تنها خدمت کننده به این مردیست که در برای ورود او تعبیه شده است. از این دیدگاه نابع مرد است. باید در نظر گرفت که سالیان زیادی، به اندازه سالهایی که لازم است یک مرد ببالد و به عنفوان شباب برسد. شغل دربان از یک نظر، تنها تشریفاتی خشک و خالی بوده، به این علت که ناگزیر بود مدتها صبر کند تا مردی بیاید. یعنی نوجوانی در عنفوان شباب از راه برسد. پس دربان باید مدتها انتظار بکشد تا هدف شغلش امکان یابد. به علاوه، مجبور بوده این شکیبایی را طبق میل مرد، به خود هموار کند. چرا که ورود مرد بستگی به اراده آزاد خودش داشت. تازه، ختم مأموریت دربان هم بستگی به اراده آزاد خودش داشت. پس دربان تا پایان، تابع مرد بود و در سرتاسر داستان تأکید شده است که دربان ظاهرا از تمام این موارد بی اطلاع است. و این موضوع به خودی خود جالب نیست، چرا که با این تفسیر، دربان در یک مورد بسیار مهمتر که در شغلش مؤثر بوده است، فریب خورده است. در پایان ماجرا، مثلا درباره دخول به قانون می گوید:
اینک در را میبندم. اما در آغاز داستان گفته شده است که در ورود به قانون همواره باز است. و اگر این در همواره باز است، یعنی در تمام
اینک در را میبندم. اما در آغاز داستان گفته شده است که در ورود به قانون همواره باز است. و اگر این در همواره باز است، یعنی در تمام