تا اجازه ورود بیابد. دربان یک عسلی به او می دهد و اجازه میدهد کنار در بنشیند. می نشیند و روزها و سال ها منتظر می ماند. بارها کوشش می کند که اجازه ورود بگیرد و دربان را از اصرار خود به ستوه می آورد. دربان غالبا او را به حرف میگیرد، پرسشهای مختصری درباره زادگاهش و مسایل دیگر میکند. اما این پرسش ها کاملا بی طرفانه مطرح می شود. مثل پرسش هایی که آدم های مهم می کنند و همیشه هم به این نتیجه می رسند که هنوزم وقتش نرسیده که داخل بشود. مرد که خود را با وسایل زیاد برای این سفر مجهز کرده است، از دار و ندارش - هرچند گرانبها - دل می کند و به امید رشوه دادن به دربان، آنها را از خود جدا می سازد. دربان همه را می پذیرد. با این حال در موقع گرفتن هر هدیه ای می گوید: این را می پذیرم تا نه خیال کنی که کاری بوده که نکرده باشی. در تمام این سال های دراز، مرد، دربان را تقریبا مدام می پاید. دربانهای دیگر از یادش رفته و گمان می کند که این ظاهرا تنها مانع میان او و قانون است. در سال های اول به سرنوشت شوم خود بلند بلند لعنت می فرستد، اما پیرتر که میشود تنها لب می جنباند. کم کم مثل بچهها میشود و چون در انتظار طولانیش حتی ککهای خز یقه دربان را هم شناخته است، از کک ها می خواهد که کمکش کنند و دربان را وادارند که تغییر عقیده بدهد. عاقبت چشم هایش تار میشود و نمی داند آیا دنیای گرداگردش واقعا تیره و تار شده است با چشمهایش او را به این اشتباه انداخته اند. در این تاریکی، اینک می تواند، نور جاودانی را که از در قانون سبلان دارد، ببیند. دیگر عمرش به آخر رسیده است. پیش از اینکه بمیرد، هرچه در مدت مجاورت آزموده است، در مغزش به صورت یک پرسش خلاصه