نام کتاب: ماه عسل آفتابی
خود، پدرم را در بغل گرفت. نفهمیدم چه ها گفتند. تنها دیدم انگار پدرم خبر را باور نکرد. زورق بان با تمام اشتیاق یک ملاح، تقریبا گریبان چاک کرد که پدرم را مطمئن کند که خبر راست است. پدرم ساکت تر شد و زورق‌بان برگشت و پرید در زورقش که زق زق صدا کرد و بادبان افراشت و رفت. پدرم به فکر فرو رفته بود. به طرف من برگشت و چپقش را خالی کرد و به کمرش آویخت و گونه ام را نوازش کرد و سرم را به طرف خودش کشید. این حرکت را زیاد دوست داشتم و خیلی خوشحالم می کرد. به خانه برگشتیم. شوربا روی میز بخار می کرد. و چندتا مهمان هم آمده بودند. و شراب توی جام ها ریخته می شد. پدرم اعتنایی به این جزئیات نکرد و از همان آستانه در، آنچه شنیده بود، باز گفت. طبیعی است که عین کلمات او یادم نیست. اما به علت غیر عادی بودن طبیعت رویدادها که کافی بود حتی بچه ای را تحت تأثیر قرار دهد، معنای کلمات چنان در خاطرم نشست که هنوز احساس میکنم، می توانم تا حدی معنای کلمه به کلمه آنها را نقل کنم. و این کار را می کنم. چرا که آن کلمات حاکی از یک تفسیر ساده واقعیت بود. پدرم کما بیش چنین کلماتی را بر زبان راندن
یک زورق بان بیگانه، من همه قایق ران هایی که معمولا به اینجا میرانند، می شناسم، اما این یکی غریبه بود. همین الان به من گفت که بناست دیوار عظیمی برای حراست خاقان ساخته بشود. چنان که می دانید ملت های خائن با آن همه شیاطین رجیم در میانشان غالبا جلو کاخ سلطنتی گرد می آیند و تیرهای سیاهشان را رو به خاقان پرتاب می کنند.

صفحه 66 از 159