نام کتاب: ماه عسل آفتابی
خبر ساختن دیوار
از: فرانتس کافکا (چک و اسلواکی)
خبر ساختن دیوار، اینک به این جهان راه یافته بود و تازه خبر دیر رسیده بود. قریب سی سال پس از اعلام آن، غروب یک روز تابستان بود. ده ساله بودم و با پدرم کناره رودخانه ایستاده بودم. آن چنان که اهمیت این لحظه حساس میشاید، تمام جزئیات واقعه را به یاد دارم. پدرم دستم را گرفت. حتی وقتی خیلی هم پیر بود، دوست داشتم دستم را بگیرد، با دست دیگرش چپق دراز و باریکش را که انگار یک نی بود، نوازش کرد. ریش بزرگ دو شقه و سیخ ایستاده اش در باد تکان می خورد. پک لذت بخشی به چپقش زد و سرش را بلند کرد و به آن طرف رودخانه نگاه کرد. موهای بافته پشت سرش که مورد احترام بچه ها بود، لغزید و پایین تر افتاد و روی قبای روزهای تعطیلش که ابریشمی بود و با گلابتون رویش نقش انداخته بودند، خش خش کرد. در همان لحظه، زورقی در جلوی ما ایستاد. زورق‌بان به پدرم اشاره کرد که از شیب پایین بیاید و خودش هم برای دیدارش بالا آمد. وسط شیب به هم رسیدند. زورق بان درگوش پدرم آهسته چیزی گفت. حتی برای نزدیک تر شدن به

صفحه 65 از 159