نام کتاب: ماه عسل آفتابی
لباس زن را از تنش درید و چون زن مقاومت می کرد و می کوشید تا پای او را بگیرد، لگدی سخت به زن زد و روی جسدها پرتش کرد. پنج قدم... و بر سر پلکان بود. جامه زرد رنگی را که از تن زن در آورده بود زیر بغل داشت و در یک چشم به هم زدن از پلکان لغزنده سرازیر شد و در مغاک شب فرورفت. صدای رعد آسای پاهایش در برج مخوف پیچید و آنگاه، همه چیز آرام شد.
کمی بعد پیرزن از روی جسدها بلند شد. قرقرزنان و نالان در نور مشعلی که هنوز می سوخت خود را به بالای پلکان رسانید و از زیر موهای سفیدش که به صورتش آویخته بود، در نور مشعل به آخرین پله نظر دوخت.
و جز این، تنها تاریکی بود. شناخته ناشدنی و عاری از شناسایی.

صفحه 64 از 159