نام کتاب: ماه عسل آفتابی
در حقیقت کلاه گیس از موی مرده ساختن، ممکن است. به نظر شما کار زشتی بیاید. اما مردگان اینجا درخور کاری بهتر از این نیستند. این زنی که موهای سیاه قشنگش را می کندم، کارش این بود که مارها را تکه تکه می کرد، خشک می کرد و آنها را به جای ماهی دودی در کنار ارگ جلو چشم نگهبانان می فروخت. اگر از طاعون نمرده بود، اینک هم همان کار را می کرد. حتی نگهبانان ارگ خوششان می آمد از او بخرند. و می گفتند ماهیش خوشمزه است. کاری هم که او می کرد خطا نبود. زیرا اگر این کار را نمی کرد از گرسنگی می مرد. راه به جای دیگر نداشت. اگر خودش می دانست که من هم برای زیستن ناگزیر به چنین کاری هستم اهمیت نمیداد.
مرد، شمشیرش را غلاف کرد و دست چپ را بر دسته شمشیر گذاشت و متفکرانه به زن گوش داد. با دست راست جوش بزرگی را که بر گونه داشت لمس کرد. همان طور که گوش به زن داشت جرأت خاصی در دلش شکفت. جراتی که قبلا، آن گاه که لحظه ای پیش زیر دروازه نشسته بود، نداشت. نیروی شگرفی او را به جهت مخالفی از شجاعت سوق داد. شجاعتی که قبلا با آن پیرزن را از پا انداخته بود. دیگر در این اندیشه نبود که آیا از گرسنگی بمیرد با تن به دزدی دهد. از گرسنگی مردن بسی از مغزش دور بود. چنان که این مسأله آخرین فکری بود که ممکن بود به مغزش خطور کند.
وقتی کلام زن به پایان رسید، با لحن نیشداری پرسید: «مطمئنی؟» دست راستش را از جوش صورتش برداشت و به جلو خم شد و دست به گردن زن گذاشت و به خشونت گفت:
پس کار درستی است اگر من هم از تو چیزی بدزدم؟ اگر ندزدم از گرسنگی خواهم مرد.

صفحه 63 از 159