نام کتاب: ماه عسل آفتابی
تیغه شمشیر را جلو بینی زن گرفت. زن خاموش بود و مثل آدم های غشی میلرزید. چشم هایش چنان گشاده بود که گفتی از چشم خانه درخواهد آمد. نفسش مثل محتضران بریده بریده می آمد. جان این بدبخت اینک در دست مرد بود. این دانش، خشم خروشانش را فرونشانید و غرور آرام و ارضای ضمیر به او داد. به زن نگاه کرد و با لحنی آرام تر گفت:
ببین، سر کلانتر که نیستم. بیگانه ای هستم که اتفاقا گذارم به این دروازه افتاده، نه تو را در بند خواهم کرد و نه گزارشی از کار تو خواهم داد. به شرطی که بگویی اینجا چه می کردی؟
زن چشم هایش را بیش از پیش درانید و به صورت مرد به دقت خیره شد. چشمانش قرمز و زننده بود. همچون چشمان مرغان شکاری. لب‌هایش تکان خورده. لبهای چروکیده ای که رو به بینی متمایل بود و انگار چیزی را می جوید. سیبک آدمش، نوک تیز، زیر گلوگاه باریکش تکان خورد. آن گاه صدای نفس نفس زدنش مانند قارقار کلاغی از گلو بیرون آمدن
من مو را میکنم..... موها را می کنم. تا کلاه گیس بسازم. جواب او آنچه که در مواجهه میان آنها، نادانسته مانده بود، آشکار کرد. و نومیدی بار آورد. ناگهان زن، فقط پیرزن لرزانی بود که آنجا در پای مرد افتاده بود. دیگر نه هیولایی بود و نه غولی. پیر در مانده ای بود که از موی مردگان کلاه گیس می ساخت تا بفروشد، برای لقمه نانی. تنفر سردی بر مرد چیره شد. ترس از دلش رفت و نفرت پیشین باز آمد. زن می باید احساسات مرد را دریافته باشد. زیرا همچنان که موهایی را که از جسد کنده بود در مشت می فشرد، با صدایی بریده و خشن این کلمات را بر زبان راند:

صفحه 62 از 159