یک وازدگی تدریجی بر ضد هرچه شر و فساد است در آمد. دراین آن، اگر کسی ازو این پرسش را می کرد که از گرسنگی مردن بهتر است با طراری پیشه کردن، پرسشی که همین چند لحظه پیش به فکر خودش رسیده بود، مرد بی درنگ مرگ را بر می گزید. نفرت از نادرستی هم چون آتش مشعل پیرزن که قطعه ای از چوب کاج بود، و زن به زمین فرو کرده بود در دلش زبانه کشید.
نمی دانست چرا پیرزن موی مرده را می کند. و بنابراین نمیدانست آیا عمل پیرزن را کار شری بینگارد یا کاری خیر. اما به نظر او در چنان شب طولانی در راشومون، موی مرده را کندن گناهی نابخشودنی بود. البته هرگز به فکرش نرسید که همین چند لحظه پیش رای خودش بر دزدی قرار گرفته بود.
پس به پاهای خود نیرو داد، از پلکان برخاست و قدم پیش نهاد. دست بر شمشیر داشت و درست روبه روی پیرزن ایستاد. عجوزه سر بلند کرد. لحظه ای درنگ نکرد. همان جا ایستاد و بعد جیغ زنان به طرف پلکان حمله برد.
مرد فریاد زد: «بدبخت کجا می روی؟» و راه بر عجوزه لرزان که می کوشید به شتاب از چنگش بگریزد گرفت. زن هنوز قصد گریز داشت. مرد او را به عقب کشانید تا مانع شود. کشمکش کردند، میان جسدها افتادند و آنجا با هم گلاویز شدند. شکی نبود که غلبه با مرد خواهد بود. در عرض یک دقیقه بازوی زن را گرفت و پیچاند و مجبورش کرد که بر زمین بنشیند بازوان زن تنها پوستی و استخوانی و مثل پای جوجه ای از گوشت تهی بود. زن که بر زمین افتاد، مرد شمشیر کشید و نوک سیمین
نمی دانست چرا پیرزن موی مرده را می کند. و بنابراین نمیدانست آیا عمل پیرزن را کار شری بینگارد یا کاری خیر. اما به نظر او در چنان شب طولانی در راشومون، موی مرده را کندن گناهی نابخشودنی بود. البته هرگز به فکرش نرسید که همین چند لحظه پیش رای خودش بر دزدی قرار گرفته بود.
پس به پاهای خود نیرو داد، از پلکان برخاست و قدم پیش نهاد. دست بر شمشیر داشت و درست روبه روی پیرزن ایستاد. عجوزه سر بلند کرد. لحظه ای درنگ نکرد. همان جا ایستاد و بعد جیغ زنان به طرف پلکان حمله برد.
مرد فریاد زد: «بدبخت کجا می روی؟» و راه بر عجوزه لرزان که می کوشید به شتاب از چنگش بگریزد گرفت. زن هنوز قصد گریز داشت. مرد او را به عقب کشانید تا مانع شود. کشمکش کردند، میان جسدها افتادند و آنجا با هم گلاویز شدند. شکی نبود که غلبه با مرد خواهد بود. در عرض یک دقیقه بازوی زن را گرفت و پیچاند و مجبورش کرد که بر زمین بنشیند بازوان زن تنها پوستی و استخوانی و مثل پای جوجه ای از گوشت تهی بود. زن که بر زمین افتاد، مرد شمشیر کشید و نوک سیمین