نام کتاب: ماه عسل آفتابی
همانگونه که شایع بود، جسدهای بی شماری را دید که بی محابا روی زمین انداخته بودند. درخشش نور، ضعیف بوده و بنابراین نتوانست تعداد اجساد را تعیین کند. فقط تشخیص می داد که بعضی از آنها لخت بودند و بعضی پوشیده و بعضی زن بودند و تمامشان روی زمین پهن شده بودند، با دهان های باز و با دست های گشوده. و کوچک ترین نشانی از حبات در آنها نبود. و درست بسان تعداد زیادی عروسک گلی بودند. نمیشد باور کرد که این اجساد روزگاری زنده بوده اند. آن قدر جاودانه خاموش بودند. شانه ها، سینه ها و بدنها، اینجا و آنجا در نور کمرنگ پدیدار بود و قسمت های دیگر بدن ها در سایه ها محو شده بود. بوی زننده فساد این بدنها دست مرا به بینی اش برد.
لحظه ای بعد دستش را انداخت و خیره نگاه کرد. چرا که هیولایی را دید که روی جسدی خم شده است. به نظر می آمد که هیولا پیرزنی است، لاغر و سفید موی و مثل راهبه ها لباس پوشیده بود. مشعلی از چوب کاج در دست راستش بود و به صورت جسدی که موی دراز سیاه داشت خبره می‌نگریست.
ترس بیش از کنجکاوی جان مرد را آکند. چنان که لحظه ای نفس کشیدن را از یاد برد. احساس کرد که موهای سر و بدنش راست ایستاده. همان طور که تماشا می کرد و می ترسید، زن را دید که مشعل را میان دو تخته کف برج جا داد و دست برد به طرف سر جسد و موهای درازش را یکی پس از دیگری کند. درست به میمونی میمانست که شپش های کودکش را بجوید. موها به سهولت و با حرکت دست زن جدا می شد.
همین که موها کنده شد، ترس از دل خدمتکار برخاست و به جایش نفرت از پیرزن نشست. این احساس از حد نفرت درگذشت و به صورت

صفحه 60 از 159