شب میان ستونهای دروازه، زوزه میکشید. زنجره ای که روی ستونی نشسته بود و پوشش لاکی قرمز رنگ داشت دیگر رفته بود.
گردن کشید و دورادور دروازه را نگریست. شاید کیمونوی آبی خود را که روی زیرپوش نازکی به تن داشت بالا کشید. تصمیم گرفت که شب را همان جا به روز آورد، به شرطی که بتواند گوشه خلوتی که او را از باد و باران پناه دهد بیابد. پلکان وسیعی با پوشش های لاکی یافت که به برج دروازه منتهی می شد. لابد غیر از مردگان کس دیگری در برج نبود. شاید مرده ای هم در کار نبود. پس با توجه به این مسأله که شمشیری که به پهلو آویخته است از غلاف بیرون نلغزد، پا به اولین رشته پلکان گذاشت.
چند لحظه بعد، تا نیمه پلکان رفته بود که جنبشی در برج احساس کرد. نفس را در سینه حبس کرد و مثل گربه چهار دست و پا، از وسط پلکان وسیعی که به برج می پیوست سرکشید و منتظر ماند. نور کمرنگی که از قسمت بالای برج به درون می آمد بر گونه راستش تافت. این همان گونه ای بود که جوش درد آور قرمز رنگی از زیر ریشهای زبر بر آن بر آمده بود. او فقط منتظر بود که در داخل برج با مردگان روبرو بشود. در حالی که چند پله بالا نرفته بود که آتشی در آن بالا افروخته دید. و دور و بر آتش موجودی را دید که می جنبد. نوری دید لرزان، زرد رنگ و مبهم که تارهای عنکبوت ها را که از سقف آویزان بود بسان اشباح جلوه میداد. چه جور آدمی چنین نوری را در راشومون افروخته بود؟ و در این طوفان؟ از وجود ناشناس، یا شیطان وحشت زده شد.
به آرامی یک سوسمار به آخرین پله پلکان لغزنده خزید. بر روی چهار دست و پا، گردن را تا آنجا که می توانست دراز کرد و ترسان داخل برج را پایید.
گردن کشید و دورادور دروازه را نگریست. شاید کیمونوی آبی خود را که روی زیرپوش نازکی به تن داشت بالا کشید. تصمیم گرفت که شب را همان جا به روز آورد، به شرطی که بتواند گوشه خلوتی که او را از باد و باران پناه دهد بیابد. پلکان وسیعی با پوشش های لاکی یافت که به برج دروازه منتهی می شد. لابد غیر از مردگان کس دیگری در برج نبود. شاید مرده ای هم در کار نبود. پس با توجه به این مسأله که شمشیری که به پهلو آویخته است از غلاف بیرون نلغزد، پا به اولین رشته پلکان گذاشت.
چند لحظه بعد، تا نیمه پلکان رفته بود که جنبشی در برج احساس کرد. نفس را در سینه حبس کرد و مثل گربه چهار دست و پا، از وسط پلکان وسیعی که به برج می پیوست سرکشید و منتظر ماند. نور کمرنگی که از قسمت بالای برج به درون می آمد بر گونه راستش تافت. این همان گونه ای بود که جوش درد آور قرمز رنگی از زیر ریشهای زبر بر آن بر آمده بود. او فقط منتظر بود که در داخل برج با مردگان روبرو بشود. در حالی که چند پله بالا نرفته بود که آتشی در آن بالا افروخته دید. و دور و بر آتش موجودی را دید که می جنبد. نوری دید لرزان، زرد رنگ و مبهم که تارهای عنکبوت ها را که از سقف آویزان بود بسان اشباح جلوه میداد. چه جور آدمی چنین نوری را در راشومون افروخته بود؟ و در این طوفان؟ از وجود ناشناس، یا شیطان وحشت زده شد.
به آرامی یک سوسمار به آخرین پله پلکان لغزنده خزید. بر روی چهار دست و پا، گردن را تا آنجا که می توانست دراز کرد و ترسان داخل برج را پایید.