نام کتاب: ماه عسل آفتابی
بودند. ثروت شهر کیوتو به سرعت رو به زوال میرفت. و به علت همین زوال، سامورایی، نوکری را که سالیان دراز در خدمت داشت جواب گفته بود. مرد اینک که به علت باران از راه مانده بود دست به گریبان این اندیشه بود که به کجا روی آورد. غمگین بود. اما اندوهش ربطی به باران نداشت. به نظر نمی آمد که باران بیفتد. و مرد در این فکر بود که فردا زندگی خود را چگونه تأمین کند. با افکار نامربوط و نومیدوار می کوشید با سرنوشت تلخ خود بجنگد. بی‌هدف به صدای ریزش باران در خیابان «سوژا کو» گوش میداد.
بارانی که راشومون را در برگرفته بود نیرویی تازه گرد آورد و با غرشی رعدآسا بر دروازه یورش آورد. ممکن بود صدای باران تا دوردست‌ها شنیده شود. مرد، سربلند کرد و به ابر غلیظ و سیاهی نگریست که خود را بر نوک سفال های فراز بام دروازه می مالید.
امکانات مرد اعم از نیک و بد، محدود بود و موقعیتش بسیار دشوار بود. اگر در راه شرافت گام می نهاد، بی شک در کنار دیوار و یا در آبریز سوزاکو از گرسنگی می میرد و او را به همین دروازه می‌آورند و مثل یک سگ ولگرد رها می کردند. اما اگر تصمیم به راهزنی میگرفت..
مغزش این افکار را به نوبت نشخوار کرد و عاقبت به این نتیجه رسید که دزدی پیشه بکند.
اما شک دست بردار نبود، هر چند کلاه خود را قاضی کرده بود که جز این راه چاره ای ندارد باز نمی توانست چنان راه حلی را موجه بداند.
پس از عطسه های بلند، آهسته از جا برخاست. سرمای شب در کیوتو او را آرزومند منقل پر آتشی کرد. باد در تیرگی

صفحه 58 از 159