نام کتاب: ماه عسل آفتابی
بودایی در حالی که جلدهای نقره، یا طلا با پوشش های لاکی آنها ریخته بوده، در کنار جاده انباشته شده بوده اند تا به جای هیزم برای سوختن به فروش برسند. اوضاع در کیوتو بدین منوال بود. مرمت دروازه راشومون مطرح نبود. حتی حیوانات وحشی و روباه ها این ویرانی را مفت خود می دانستند و در خرابه های دروازه، کنام جسته بودند. دزدان و راهزنان هم زیر سقفش پناهگاه یافته بودند. کم کم عادت شده بود که اجساد بی صاحب را به این دروازه بیاورند و همان جا رها سازند. هوا که تاریک می شد دروازه آن چنان میعادگاهی برای ارواح بود که کسی جرأت نداشت به آنجا نزدیک شود.
کلاغان دسته دسته از هر گوشه آن به پرواز می آمدند. وقت روز، این مرغان، قارقارکنان بر فراز طاق شیب دار دروازه، دایره وار می پریدند و آنگاه که آسمان در غروب خورشید به قرمزی می گرایید، پرواز دسته کلاغان بسان دانه های فراوان سیاه دانه بود که گفتی بر فراز دروازه پاشیده شده است. اما آن روز، حتی کلاغی هم دیده نمی شد. شاید دیروقت بود. پلکان سنگی در اینجا و آنجا فرو ریخته بود و در شکافهای آنها علف های پرپشت روییده بود. و فضله سفید کلاغان بر آنها نقطه گذاری کرده بود. نوکر در کیمونوی آبی کهنه، روی هفتمین و آخرین پله نشسته بود و آسوده باران را تماشا می کرد. توجهش بیشتر معطوف به جوش بزرگی بود که بر گونه راستش بر آمده بود.
همان طور که گفته شد مرد در انتظار ایستادن باران بود. اما اندیشه خاصی هم نداشت که بعد از بند آمدن باران چه بکند. معمولا می بایستی به خانه اربابش باز گردد، اما دم غروب همان روز عذرش را خواسته

صفحه 57 از 159