هنوز به فکر جواب راهزن بودم که دیدم راهزن زنم را روی تیغه های بامبو انداخت. (باز فریاد نفرت) آرام دست به سینه ایستاد به من نگاه کرد و گفت: «با او چه خواهی کرد؟ می کشی یا میبخشی؟ کافی است با سر اشاره کنی. او را می کشی؟» تنها برای همین کلمات مایلم گناه مرد را ببخشم.
من تأمل می کردم. زنم فریادی زد و به اعماق جنگل گریخت. راهزن سر به دنبالش گذاشت اما حتی نتوانست آستینش را بگیرد.
وقتی زنم گریخت، راهزن شمشیر و تیرها و کمان مرا برداشت. با یک ضربه یکی از بندهای مراگسست. یادم است که زیر لب میگفت: «پس از این نوبت من است. آنگاه از جنگل ناپدید شد. همه چیز پس از آن آرام شد. نه، شنیدم که کسی می گریست، بندهای دیگر را گسستم و به دقت
گوش فرادادم و دریافتم که این صدای گریه خود من بود. (سکوت دراز) بدن فرسوده ام را از پای سرو بلند کردم. در برابرم شمشیر کوچکی که زنم انداخته بود می درخشید. آن را برداشتم و در قلب خود فرو کردم. لختهای خونین دهانم را انباشت. اما احساس درد نکردم. سینه ام که سرد شد همه چیز در اطرافم بسان مردگان، در گور آرامش یافت. چه آرامش عمیقی! حتی یک نغمه تنها از پرنده ای در این آسمان بر فراز این گور، در خلوت این کوهها شنیده نمی شد. فقط یک نور، تنها دمی بر کوهها و سروها ماند. کم کم خفیف شد تا سروها و نیها از چشمم محو شدند. آنجا افتاده بودم و در سکوت مطلق غرق شده بودم.
بعد کسی به طرفم خزید. سعی کردم ببینم کیست. اما تاریکی کاملا اطرافم را انباشته بود. کسی... یک کسی با دستی دیده ناشدنی شمشیر را آهسته از قلبم در آورد. باز یک بار دیگر خون در دهانم پر شد و آنگاه برای همیشه در فضا فرورفتم.
من تأمل می کردم. زنم فریادی زد و به اعماق جنگل گریخت. راهزن سر به دنبالش گذاشت اما حتی نتوانست آستینش را بگیرد.
وقتی زنم گریخت، راهزن شمشیر و تیرها و کمان مرا برداشت. با یک ضربه یکی از بندهای مراگسست. یادم است که زیر لب میگفت: «پس از این نوبت من است. آنگاه از جنگل ناپدید شد. همه چیز پس از آن آرام شد. نه، شنیدم که کسی می گریست، بندهای دیگر را گسستم و به دقت
گوش فرادادم و دریافتم که این صدای گریه خود من بود. (سکوت دراز) بدن فرسوده ام را از پای سرو بلند کردم. در برابرم شمشیر کوچکی که زنم انداخته بود می درخشید. آن را برداشتم و در قلب خود فرو کردم. لختهای خونین دهانم را انباشت. اما احساس درد نکردم. سینه ام که سرد شد همه چیز در اطرافم بسان مردگان، در گور آرامش یافت. چه آرامش عمیقی! حتی یک نغمه تنها از پرنده ای در این آسمان بر فراز این گور، در خلوت این کوهها شنیده نمی شد. فقط یک نور، تنها دمی بر کوهها و سروها ماند. کم کم خفیف شد تا سروها و نیها از چشمم محو شدند. آنجا افتاده بودم و در سکوت مطلق غرق شده بودم.
بعد کسی به طرفم خزید. سعی کردم ببینم کیست. اما تاریکی کاملا اطرافم را انباشته بود. کسی... یک کسی با دستی دیده ناشدنی شمشیر را آهسته از قلبم در آورد. باز یک بار دیگر خون در دهانم پر شد و آنگاه برای همیشه در فضا فرورفتم.