عاقبت پیشنهاد جسورانه و بی حیای خود را مطرح کرد: «اینک که تقوای تو لکه دار شده است دیگر امکان سازگاری با شوهرت نداری. پس نمی خواهی به جای او زن من باشی؟ عشق من به تو باعث شد که این چنین با تو در آویزم.»
هم چنان که جنایتکار سخن میگفت زنم سر خود را گفتی در یک حال جذبه برافراشت. هیچ گاه مثل آن لحظه زیبا به نظر نمی آمد. زن زیبایم در جواب راهزن چه گفت در حالی که من در بند بسته و نگران بودم؟ اینک من در فضاگم گشته ام اما هرگز نشده است که به جواب زنم بیندیشم و از خشم و حسد نسوزم. زنم واقعا چنین گفت:
پس مرا با خود به هر جا که میروی ببر.
گناه زنم منحصرا همین نبود، اگر بود که در این تاریکی این گونه رنج نمی بردم. وقتی زنم دست در دست راهزن مانند خوابگردان از جنگل بیرون می رفت، ناگهان رنگ از رویش پرید. مراکه به پای سرو بسته بودم نشان داد و گفت: «او را بکش، تا او زنده است نمی توانم زن تو باشم.» بارها فریاد زد: «او را بکش» گفتی عقل از سرش رفته است. حتی اکنون این کلمات چون پنکی بر سرم فرود می آیند و مرا وامی دارند که خود را با سر در هاویه بی انتهای تاریکی سرنگون سازم.
آیا هرگز چنین کلمات تنفر آوری از دهان آدمی بیرون آمده است؟ آیا هرگز چنین کلمات لعنت باری به گوش انسانی رسیده است؟ حتی یک بار؟ حتی یک بار چنین... (فریاد ناگهانی نفرت) رنگ مرد راهزن از شنیدن این کلمات پرید. زنم فریاد میزد: «او را بکش» و به بازوی مرد آویخته بود. راهزن سخت به زنم نگریست و نه، آری گفت و نه، نه... من
هم چنان که جنایتکار سخن میگفت زنم سر خود را گفتی در یک حال جذبه برافراشت. هیچ گاه مثل آن لحظه زیبا به نظر نمی آمد. زن زیبایم در جواب راهزن چه گفت در حالی که من در بند بسته و نگران بودم؟ اینک من در فضاگم گشته ام اما هرگز نشده است که به جواب زنم بیندیشم و از خشم و حسد نسوزم. زنم واقعا چنین گفت:
پس مرا با خود به هر جا که میروی ببر.
گناه زنم منحصرا همین نبود، اگر بود که در این تاریکی این گونه رنج نمی بردم. وقتی زنم دست در دست راهزن مانند خوابگردان از جنگل بیرون می رفت، ناگهان رنگ از رویش پرید. مراکه به پای سرو بسته بودم نشان داد و گفت: «او را بکش، تا او زنده است نمی توانم زن تو باشم.» بارها فریاد زد: «او را بکش» گفتی عقل از سرش رفته است. حتی اکنون این کلمات چون پنکی بر سرم فرود می آیند و مرا وامی دارند که خود را با سر در هاویه بی انتهای تاریکی سرنگون سازم.
آیا هرگز چنین کلمات تنفر آوری از دهان آدمی بیرون آمده است؟ آیا هرگز چنین کلمات لعنت باری به گوش انسانی رسیده است؟ حتی یک بار؟ حتی یک بار چنین... (فریاد ناگهانی نفرت) رنگ مرد راهزن از شنیدن این کلمات پرید. زنم فریاد میزد: «او را بکش» و به بازوی مرد آویخته بود. راهزن سخت به زنم نگریست و نه، آری گفت و نه، نه... من