نام کتاب: ماه عسل آفتابی
کوشیدم سر بلند کنم. شوهرم نفس آخر را بر آورده بود و همچنان در بند بود. یک شعاع نور از آفتابی که فرو می نشست از خلال انبوه سروها و نی‌ها بر صورت رنگ باخته اش می تافت. ناله ها را در گلو شکسته و بند از جسد مرده برداشتم و... و تا کنون چه ها بر من رفته است دیگر توان گفتار ندارم. به هرجهت عرضه مردن نداشتم. گلویم را با دشنه بریدم. خودم را در آبگیری در دامنه کوه انداختم. بارها کوشیدم به وسایل گوناگون خود را بکشم و چون نتوانستم، اینک هنوز به عمر پر رسوایی خود ادامه می دهم. (تبسمی غربت زده) ناکسی که من هستم می بایستی حتی رحیم ترین بودیساتواها مرا از چشم بیندازد. شوهرم را کشتم. راهزنی، دزد ناموسم شد. چه می توانم کرد؟ چه می توانم من... من (کم کم به زاری وحشیانه ای می افتد.)
داستان مرد مقتول از زبان *واسطه* :
پس از آنکه راهزن از زنم هتک ناموس کرد، آنجا نشست و با کلمات تسلی بخش با او سخن گفت. البته من نمی توانستم حرفی بزنم. تمام بدنم محکم به تنه سرو بسته بود. اما در همان موقع بارها به زنم چشمک زدم. می خواستم به او بفهمانم که «حرف راهزن را باور مدار.» میخواستم چنین معنایی را با نگاهم به او برسانم. اما زنم دل مرده روی برگهای نی نشسته بود و به دامنش خیره شده بود. از هرجهت معلوم بود به کلام راهزن گوش می دهد. از حسد به خودم میپیچیدم و راهزن با زبان چرب و نرمش سخن می گفت و از موضوعی به موضوع دیگر می پرداخت.
مدیوم - واسطه ای که در موقع احضار ارواح از زبان مرده سخن می گوید.

صفحه 53 از 159