نام کتاب: ماه عسل آفتابی
پس از مدتی به هوش آمدم و دریافتم که مردی که جامه ابریشمی آبی بر تن داشت رفته است. تنها شوهرم را دیدم که به درخت سرو بسته شده است. خودم را از روی تیغه های بامبو به دشواری بلند کردم و به صورت شوهرم نگریستم. اما حالت چشمانش عین همان حالت پیشین بود.
در چشمانش، زیر آن تحقیر سرد، نفرت، شرم، اندوه و خشم نهفته بود. نمیدانم چگونه حال دل خود را در آن هنگام شرح دهم. بر پاخاستم و به طرف شوهرم رفتم.
و به او گفتم: «تاکه ژیرو، اینک که چنین روی داده است نمی توانم با تو زندگی کنم و دل بر مرگ نهاده ام اما تو نیز بایستی به مرگ تن دهی... تو رسوایی مرا شاهد بوده ای و نمی توانم این چنین که هستی زنده بگذارمت.»
این بود تمام آنچه توانستم بگویم. باز شوهرم با نفرت و تحقیر بر من خیره شد. دل شکسته شدم و دنبال شمشیرش گشتم. راهزن شمشیرش را با خود برده بود. زیرا نه اثری از شمشیر و نه از تیر و کمانش در جنگل ندیدم. خوشبختانه دشنه خودم در جلوی پایم افتاده بود. آن را بالای سرم نگه داشتم و یکبار دیگر گفتم: «اینک جانت را به من بده تا بازستانم و خود نیز فورا به دنبالت بشتابم.»
این کلمات را که شنید لبهایش را به دشواری تکان داد. چون دهانش از برگها انباشته بود. البته صدایش به هیچ وجه شنیده نمی شد. اما با یک نظر کلمات او را دریافتم. نگاه تحقیر کننده اش می گفت: «مرا بکش» در
حالتی میان هوشیاری و بیهوشی دشنه را در کیمونوی کبود او فرو کردم و آن گاه به قلبش فرود آوردم.
در این موقع باز می بایستی از حال رفته باشم. وقتی به حال آمدم

صفحه 52 از 159