طلب کمک بر آمده باشد. به این نتیجه که رسیدم دانستم که بر سر دو راهی مرگ و حیاتم. پس شمشیر و تیرها و کمان مرد را دزدیدم و به طرف
جاده کوهستانی گریختم. آنجا اسب زن را دیدم که آرام به چرا مشغول بود. سخن گفتن از جزئیاتی که بعد پیش آمد کلمات را بیهوده حرام کردن است. اما پیش از آنکه به شهر در آیم شمشیر را فروخته بودم. تمام اعترافات من همین است. میدانم که به هر جهت سرم به زنجیرهای شما آویخته خواهد شد، بنابراین تقاضای اشد مجازات را دارم. (با وضعی خصمانه).
اعتراف زنی که به معبد «شیمی زوه» پناه آورده:
مردی که کیمونوی ابریشمی بر تن داشت، بعد از آن که از من کام دل گرفت، به شوهرم که در بند بسته بود نگاه کرد و به مسخره بر او خنده زد. شوهرم چه وحشتی را می بایستی تحمل کرده باشد. هرچه شوهرم از سردرد سخت تر تلاش می کرد، بیهوده بود. بندها از کشیدن سخت تر می شد و در گوشتش فرو می رفت. بی اختیار افتان و خیزان به طرفش دویدم یا در حقیقت کوشیدم که به طرف او بدوم. اما مرد فورا مرا بر زمین انداخت. در همان لحظه نوری وصف ناشدنی در چشمان شوهرم دیدم. نوری که مافوق بیان است. یاد آوری چشمانش هنوز مرا بر خود میلرزاند. شوهرم با آن نگاه که مثل برق در چشمش درخشید، در حالی که توان گفتار نداشت، آنچه را که در دل داشت با من بازگفت. برقی که در چشمانش دیدم نه برق خشم بود و نه اندوه. تنها نوری بود یخ کرده، نگاهی بود از بی رغبتی. از نگاهی که در چشم شوهرم دیدم وضعیتی شدیدتر از ضربه راهزن بر من فرود آمد. بی اختیار فریاد کشیدم و بیهوش شدم.
جاده کوهستانی گریختم. آنجا اسب زن را دیدم که آرام به چرا مشغول بود. سخن گفتن از جزئیاتی که بعد پیش آمد کلمات را بیهوده حرام کردن است. اما پیش از آنکه به شهر در آیم شمشیر را فروخته بودم. تمام اعترافات من همین است. میدانم که به هر جهت سرم به زنجیرهای شما آویخته خواهد شد، بنابراین تقاضای اشد مجازات را دارم. (با وضعی خصمانه).
اعتراف زنی که به معبد «شیمی زوه» پناه آورده:
مردی که کیمونوی ابریشمی بر تن داشت، بعد از آن که از من کام دل گرفت، به شوهرم که در بند بسته بود نگاه کرد و به مسخره بر او خنده زد. شوهرم چه وحشتی را می بایستی تحمل کرده باشد. هرچه شوهرم از سردرد سخت تر تلاش می کرد، بیهوده بود. بندها از کشیدن سخت تر می شد و در گوشتش فرو می رفت. بی اختیار افتان و خیزان به طرفش دویدم یا در حقیقت کوشیدم که به طرف او بدوم. اما مرد فورا مرا بر زمین انداخت. در همان لحظه نوری وصف ناشدنی در چشمان شوهرم دیدم. نوری که مافوق بیان است. یاد آوری چشمانش هنوز مرا بر خود میلرزاند. شوهرم با آن نگاه که مثل برق در چشمش درخشید، در حالی که توان گفتار نداشت، آنچه را که در دل داشت با من بازگفت. برقی که در چشمانش دیدم نه برق خشم بود و نه اندوه. تنها نوری بود یخ کرده، نگاهی بود از بی رغبتی. از نگاهی که در چشم شوهرم دیدم وضعیتی شدیدتر از ضربه راهزن بر من فرود آمد. بی اختیار فریاد کشیدم و بیهوش شدم.