خواستم که او را زن خود کنم. حتی اگر صاعقه بر سرم فرود آید و از پا دراندازدم. خواستم که او زن من باشد... تنها همین آرزو مغزم را آکند و این آرزو از سر هوس مطلق نبود. چنان که امکان دارد تصور شما چنین باشد. در آن وقت اگر غیر ازین هوس، آرزویی در دل نداشتم دشوار نبود که خود را از چنگ زن رها سازم. به زمین انداختمش و میگریختم و لازم هم نبود شمشیر خود را با خون مرد بیالایم. اما همین که در آن جنگل تاریک چشم به روی او دوختم بر آن شدم که از آنجا نروم مگر مرد را کشته باشم.
در عین حال نمی خواستم برای قتل مرد به وسایل ناجوانمردانه دست بزنم. بندهایش را گشودم و گفتم باهم شمشیر خواهیم زد. (طنابی که در پای سرو پیدا شده است همان است که من در آن موقع آنجا انداخته ام) مرد از خشم بی آرام، شمشیر را از نیام کشید و به سرعت اندیشه، وحشیانه بر من تاخت، بی آن که یک کلمه بر زبان بیاورد. لازم نیست بگویم نزاع ما به کجا انجامید. در ضربت بیست و سوم.. خواهش می کنم این مطلب را به باد داشته باشید، من هنوز از فکر این حقیقت بیرون نرفته ام، هیچ کس زیر این خورشید یارای تحمل بیش از بیست ضربه شمشیر مرا نداشته است. (تبسمی شادمان).
مرد که افتاد، رو به زن بازگشتم و شمشیر به خون آلوده ام را فرود آوردم. اما با حیرت زیاد دریافتم که زن گریخته است. تعجب کردم که کجا می تواند رفته باشد. در انبوه سروها دنبالش گشتم. گوش فرادادم اما جز از ناله ای که از گلوی مرد محتضر می آمد صدایی نشنیدم.
در همان ابتدای شمشیرزنی ما، زن می باید به جنگل گریخته باشد و به
در عین حال نمی خواستم برای قتل مرد به وسایل ناجوانمردانه دست بزنم. بندهایش را گشودم و گفتم باهم شمشیر خواهیم زد. (طنابی که در پای سرو پیدا شده است همان است که من در آن موقع آنجا انداخته ام) مرد از خشم بی آرام، شمشیر را از نیام کشید و به سرعت اندیشه، وحشیانه بر من تاخت، بی آن که یک کلمه بر زبان بیاورد. لازم نیست بگویم نزاع ما به کجا انجامید. در ضربت بیست و سوم.. خواهش می کنم این مطلب را به باد داشته باشید، من هنوز از فکر این حقیقت بیرون نرفته ام، هیچ کس زیر این خورشید یارای تحمل بیش از بیست ضربه شمشیر مرا نداشته است. (تبسمی شادمان).
مرد که افتاد، رو به زن بازگشتم و شمشیر به خون آلوده ام را فرود آوردم. اما با حیرت زیاد دریافتم که زن گریخته است. تعجب کردم که کجا می تواند رفته باشد. در انبوه سروها دنبالش گشتم. گوش فرادادم اما جز از ناله ای که از گلوی مرد محتضر می آمد صدایی نشنیدم.
در همان ابتدای شمشیرزنی ما، زن می باید به جنگل گریخته باشد و به