نام کتاب: ماه عسل آفتابی
وقتی از کار او فراغت پیدا کردم به سراغ زنش رفتم و خواهش کردم بیاید و شوهرش را ببیند. چون که به نظر می رسید ناگهان حالش بهم خورده باشد. لازم نیست بگویم که این نقشه هم خوب پیش رفت. زن که روسریش را برداشته بود با من به اعماق جنگل آمد و من دستش را برای راهنمایی گرفته بودم. همین که چشم زن به شوهرش افتاد شمشیر کوچکی را از نیام کشید. به عمرم زنی به این حد تندخو ندیده بودم. اگر مواظب خودم نبودم اینک زخمی در پهلو داشتم. من به این طرف و آن طرف گریز بردم. اما زن همچنان حمله می کرد. می توانست زخمی کاری به من بزند یا حتی بکشدم. اما مرا «تاژومارو» می گویند. شمشیر کوچک را بی آنکه لازم باشد شمشیر خودم را از غلاف در آوردم از دستش انداختم. شجاع ترین زنها هم بدون سلاح بی دفاع است. عاقبت آرزویی را که نسبت به زن داشتم بر آوردم و به شوهرش هم آسیبی نرساندم.
بله، بی این که جان شوهر را بگیرم. علاقه ای به قتل مرد نداشتم. دیگر میخواستم از جنگل بگریزم و زن را با اشک هایش رها کنم. اما زن دیوانه وار بازویم را چسبید. با کلمات بریده گفت که یکی از ما، شوهرش با من بایستی بمیریم. گفت که از مرگ بدتر است که دو مرد داستان بی آبروییش را بدانند. نفس زنان گفت که میخواهد زن مردی باشد که زنده خواهد ماند و آن وقت بود که آرزوی وحشیانه ای برای کشتن مرد مرا در برگرفت (هیجانی دردناک).
این طور که سخن می گویم بی شک به نظر می آید که از شما ظالم ترم. اما شما که صورت زن را در آن موقع ندیده اید. مخصوصا چشم های آتشین او را که ندیده اید. همین که چشم در چشمش دوختم خواستمش.

صفحه 49 از 159