نام کتاب: ماه عسل آفتابی
بفروشم. آنگاه... ملاحظه می کنید طمع چقدر وحشتناک است؟ مرد بی آنکه به صرافت بیفتد، از سخنان من کم کم تحریک شد. نیم ساعت نگذشت که اسبشان را دنبال من به طرف کوه راندند.
وقتی مرد به ابتدای جنگل رسید گفتم که گنجینه را در بیشه زیر خاک کرده ام و از آنها خواستم که بیایند و با چشم خود ببینند. مرد مخالفتی نکرد. از حرص کور شده بود. زن گفت همان طور سواره در انتظار خواهد ماند. طبیعی بود که در برابر چنان جنگل انبوهی چنین حرفی بزند. راستش را بگویم نقشه من همان طور که می خواستم پیش می رفت. پس با مرد به جنگل رفتم و زن را تنها گذاشتم.
جنگل ابتدا تا مسافتی منحصرا نیزار است و آن گاه به اندازه پنجاه گز بالای نیزار، انبوه درختان سرو قرار دارد. مکان مناسبی برای مقصود من بود. از میان نی زار راه می جستم. و دروغ راست نمایی سرهم کردم که
گنجینه را زیر درخت های سرو پنهان کرده ام. این حرف را که زدم مرد به سختی راه خود را به طرف سرو باریکی که از خلال نی‌ها به چشم میخورد دنبال کرد. کمی که راه پیمودیم، نی‌ها تنک شدند و ما به جایی رسیدیم که یک ردیف سرو رسته بود. به سروها که رسیدیم مرد را از پشت سر گرفتم. مرد، جنگاوری تربیت دیده و شمشیرزن بود. کاملا قوی هم بود. اما ناگهان گرفتار شده بود و بنابراین راه گریز نداشت. به زودی مرد را به تنه یک سرو بستم. طناب از کجا آوردم؟ اختیار دارید. چون راهزنم همیشه یک طناب با خودم دارم. آخر ممکن است لازم بشود ناگهان از دیواری بالا بروم. البته آسان بود جلو داد و فریاد مرد را بگیرم و با برگ های افتاده بامبو دهانش را پر کنم.

صفحه 48 از 159