نام کتاب: ماه عسل آفتابی
صورتش دوباره از نظرم پوشیده شد. شاید به همین علت تا آن حد از خود بیخود شدم. به نظرم یک *بودیساتو* آمد. در آن لحظه تصمیم گرفتم که به دام بیاورمش، حتی اگر بکشتن شوهرش ناچار بشوم.
چرا؟ برای من قتل نفس آن طور که شما تصور میکنید مساله مهمی نیست. اگر بخواهی از زنی کام دل بگیری، ناچار می بایستی شوهرش را سر به نیست کنی. برای قتل، شمشیرم را که به کمر آویخته ام به کار می برم. آیا من تنها کسی هستم که آدم میکشم؟ شما چطور؟ شما شمشیرتان را به کار نمی اندازید. مردم را با قدرتتان، با پولتان میکشید. گاهی مردم را می کشید و وانمود میکنید که این کشتار به صلاحشان است. راست است که از زخمشان خون نمی آید و ظاهرا در عین عافیت هستند. اما با این حال شما با پنبه سرشان را بریده اید. مشکل بتوان گفت کدام یک از ما گناهکارتریم. (خندهای تمسخرآمیز)
اما به هرجهت بهتر این است که از زنی کام دل گرفت بی اینکه به شوهرش آسیبی رسانید. من هم تصمیم گرفتم با زن هم آغوش بشوم ولی حتی الامکان از قتل شوهر صرفنظر کنم. اما در شارع عام «یاماشینا» چنین کاری امکان نداشت. پس ترتیب کار را جوری دادم که هردو را به کوهستان بکشانم.
دشوار نبود. رفیق راهشان شدم و به آنها گفتم که یک برآمدگی قدیم در کوه مقابل هست که در آن حقاری کرده ام و آینه ها و شمشیرهای بسیاری جسته ام. و ادامه دادم که اشیاء عتیقه را در جنگل پشت آن کوه مخفی کرده ام و مایلم آنها را به بهای نازلی به هرکس که خریدار باشد
بودای موعود که به صورت زنی ظاهر می شود.

صفحه 47 از 159