نام کتاب: ماه عسل آفتابی
کیوتو نمی آمد. جنگاوری (سامورایی) بود از شهر «کوکوفو» در ایالت (واکاسا). اسمش «کانازاوارا» بود و نه بوتاکه هیکو. سنش ۲۹ سال بود. اخلاق ملایمی داشت و مطمئنم که کاری نمی کرد تا خشم دیگران را برانگیزد.
دختر من؟ اسمش «ماساگو» است و نوزده ساله است. دختری است خوش مشرب و باروح. اما یقین دارم که در تمام عمرش غیر از شوهرش مردی را به خود ندیده. صورت سبزه و بیضی شکل کوچولویی دارد و یک خال هم در گوشه چشم چپش هست.
دیروز داماد و دخترم عازم «واکاسا» شدند. عجب بدبختی که سیر حوادث به چنین پایان غم انگیزی رسید. حالا بگویید بر سر دختر چه آمده؟ به این پیشامد که دامادم را از دستم ربوده به رضا تسلیم میشوم، خیال می کنم گم شده. اما آنچنان نگران سرنوشت دخترم هستم که نزدیک است دیوانه بشوم. شما را به خدا از زیر سنگ هم که باشد دخترم را پیدا کنید. به این دزد.. تاژومارو، یا هرچه نام دارد، نفرین می کنم. نه فقط دامادم، بلکه دخترم را هم (کلمات آخر در صدای گریه گم میشود).
اعتراف تاژومارو:
من مرد را کشتم، اما زن را نکشتم، زن کجا رفته است؟ نمیدانم، آها. یک لحظه صبر کنید. هیچ شکنجه‌ای وادارم نخواهد کرد آنچه را که نمیدانم اقرار کنم. حالا که سیر حوادث به اینجاها کشیده، چیزی را از شما پنهان نخواهم کرد.
دیروز کمی از ظهر گذشته بود که زن و شوهر را دیدم. همان وقت باد ملایمی وزید و روسری زن را کنار زد و یک نظر صورتش را دیدم. اما

صفحه 46 از 159