نام کتاب: ماه عسل آفتابی
مثل دیگران نشستم و به انتظار حمام ماندم. اما باور کنید روحم دستخوش غمی واقعی بود. با خود می گفتم: «اکایا. اکایا...» مثل کسی بودم که روح معشوقش را بخواند. «اکایا» شنیدم که زن پدرم میگفت: نمی توانستند این شش ماه صبر کنند و بعد به ما خبر بدهند؟ چه دردسری!
و پدرم غربد: احمق ها! زن پدرم تفی انداخت و گفت: ابله های کامل! خواهر کوچکم پرسید: آکایا کیست؟
خاله بابایت که هرگز او را ندیده ای و خدا را شکر که هرگز هم نخواهی دیدش.
زن پدرم این حرف را زد و به آشپزخانه رفت.
به ترتیب حمام کردیم. لباس هایمان را عوض کردیم. و بعد از شام رفتیم سینما
* * *
فکر میکنم هیچ کس، نه سه تا برادرهای مادر بزرگم و نه پدرم و نه یکی از عموزاده هایم، هیچ کدام مسؤولیت اجرای آداب مذهبی را برای جسد اکایا نپذیرفتند. عاقبت یکی از برادرهایش برهمنی را صدا کرد و چند روپیه کف دستش گذاشت و از او خواهش کرد که تشریفات لازم را به جا بیاورد. نمیدانم برهمن این کار را انجام داد یا نه. به هرجهت من اینجا داستان اکایا را نوشته ام. شاید این تنها تشییع جنازه او باشد.

صفحه 42 از 159