نام کتاب: ماه عسل آفتابی
پس تویی خواهر که به سراغم آمده ای. خواهرجان. خواهرجان. با چنان محبتی حرف میزد که مادربزرگم را خلع سلاح کرد.
خواهرجان چرا آمدی؟
کلمات او مثل زنگ معبد، در گوشم طنین می انداخت: «کیتو...کیتو... پسرجانم. بیا. بیا.» بیخود از خویش برخاستم و به طرف اطاق اکایا راه افتادم و هر دو بچه هم دنبالم آمدند. حتی دم در اطاق، بوی بد حالم را بهم زد. وارد شدم.
اکایا آنجا افتاده بود. چشم هایش سفید شده بود. صورتش آویخته و چروک چروک شده بود و به من نگاه کرد. تصویر مجسمی بود از مرگ. ناگهان رویش را کرد به دیوار و گریست: «کیتو...کیتو... کینو» مثل یک حیوان ترسیده گریه کرد.
ناگا خم شد و پای لختش را پوشانید و من گریستم.
***
قریب چهار سال بعد بود، یک روز غروب به خانه آمدم. تمام اهل خانه ناراحت و عصبانی به نظر می آمدند. در این فکر بودم که چه شده. از من خواهش کردند که لباس های رو را در آورم و به تالار بروم. می دانستم کسی مرده. یعنی خواهرم مرده بود؟ عمو شاما مرده بود و با دختر خاله ام سوشیلا؟کی؟ کی؟ می‌لرزیدم که به تالار رفتم. زن پدرم تازه دوش گرفته بود. حمام را برای همه مان گرم کرده بودند و آب جوش بود.
پدرم با لحنی تنفر آمیز و رنجیده گفت: اکایا مرده. نفس نفس زدم. پرسیدم: کی؟ زن پدرم گفت: پریروز.

صفحه 41 از 159