نام کتاب: ماه عسل آفتابی
اکایا دیوانه وار به گریه افتاد: «کیتو... کیتو،کیتوی محبوبم. پسرم.. بچه خودم. کیتو!» که بر خود لرزیدم و از نفس افتادم. بروم؟ نروم؟
قحبه کثیف! توله سگ! زن خر! وقتی صدایت می کنم این طور می‌آیی؟ ساعتهاست فریاد میزنم. کاش می توانستم از جایم بلند شوم و مثل ساریم تکه تکه ات کنم قحبه الاغ! چرا نمیگذارید بمیرم و راحت شوم. ولم کنید. بیندازیتم توی چاه و یک شکم سیر، شیر داغ بعد از من کوفت کنید. همین کار را خواهید کرد. نخواهید کرد؟ ای سگ بازاری. سگ کثیف. چرا نمیروی بغل نوکره بخوابی. مگر صیغه اش نیستی؟ ناگا گفت: بگو چه می خواهی؟ صدایش بی اعتنا و محکم بود
چه می خواهم؟ چه میخواهم؟ کمی قهوه میخواهم. کمی آب گرم میخواهم تا صورتم را بشویم و تو عزیز منی، محبوب منی. بیا مرا ماچ کن.
ناگا باز آمد و نشست. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. هنوز قهوه اش را سر نکشیده بود که صدای اگایا بلند شد. این بار بسان زنی محتضر ناله می کردن
ناگا..ناگا... ناگاه مادربزرگم گفت: «برو ناگا. برو ناگا. ناگا یک فنجان قهوه به دست گرفت و رفت.
قحبه الاغ. بگو بینم کی از صبح تا حالا اینجاست؟ خواهرم تمام این مدت دارد با او حرف می زند.
ناگا به سردی جواب داد: «هیچکس. خواب می بینی!» به من دروغ نگوا صیغه! گاو شاخدار!
ناگا برگشت و اکایا همچنان جیغ میزد. مادر بزرگم خشمگین پاشد و از اطاق بیرون رفت و هزار نفرین سر زبان داشت. من گوشم را به دیوار چسباندم و میشنیدم:

صفحه 40 از 159