نام کتاب: ماه عسل آفتابی
مادر بزرگم گفت: «برو ناگا، برو و دخترک ماشین وار از اطاق بیرون رفت. گوش بده، گوش بده و بشنو چه ها به او میگوید. و من به دیوار نزدیک تر شدم. چون تو فریاد زدی. من فریاد زدم خواهرجان؟ بگو خواهر جان کی جسدم را می سوزانی؟ مادربزرگم ناراحت شد زبان به تسلایش گشود:
حرفهای پرت را نزن. اکایا خندید: حرف پرت! نه. یک چیز به من بگو، وقتی مردم و جسدم را سوزاندید، آیا گاهی به یادم خواهید افتاد؟
مادربزرگم با لحن آرامش بخشی گفت: چرا این حرفهای عجیب را میزنی؟
نه خواهر. نه. من خیلی به تو زجر داده ام. گناهکارانه زجرت داده ام. آیا به یاد من خواهی افتاد؟ به یاد خواهر بزرگتر بدبختت؟
البته. و مثل همیشه از تو با احترام یاد خواهم کرد... از صدای مادربزرگم پیدا بود که گریه امانش نمیدهد.
اکایا ادامه داد: «خواهر جان وقتی مردم حتما به «نن جوندا» و «رامانا و «ماری» کاغذ بنویس و به آنها بگو خواهرتان در دم مرگ اسم شماها را بر لب داشت. به نظر می آمد که اکایا هم گریه می‌کند: «به آنها بگو من خواهر بزرگتر شما بودم و هرچند دریغ از یک هل پوکت، یک ساری بی قابلیت که یک بار برایم بفرستید، با این حال شماها را خیلی دوست دارم.»
مادربزرگم گریه کنان گفت: «خواهر، خواهر و خدا می داند چه چیز موجب شد که بگوید، هرچند با صدایی آهسته:
اکابا، کیو کوچولو اینجاست...

صفحه 39 از 159