نام کتاب: ماه عسل آفتابی
هرگز! بغلش میکنیم و می بریمش حمام و برش می گردانیم. هر روز صبح کار من این است که لباس های چرکش را بشویم. همیشه دوتا رختخواب برایش آماده داریم. یکی را که کثیف کرد، توی رختخواب دیگر میخوابانیمش. ساری هایش را می شوییم. حمامش می بریم، تنش را می شویم. بغلش می‌کنیم و به اطاق می آوریمش و در رختخواب تمیز میخوابانیمش. در اینجا مادربزرگم دست هایش را عقب برد و با ساری اش پاک کرد، انگار می ترسید که بوی بد تن اکایا به آنها چسبیده باشد و ادامه داد:
حتی یک دقیقه هم ساکت نمی ماند. هرگز نمی توانیم کسی را به این خانه دعوت کنیم با خودمان جایی برویم.
پرسیدم: آخر چرا؟
چرا؟ همان آن که صدای پای مرا می شنود که از پله ها پایین می‌آیم، جیغ میزند و گریه می کند و در رختخوابش می غلطد تا به سراغش بروم. وقتی می روم، میگوید بنشین. و وقتی نشستم، میخندد و شروع می کند به قصه گفتن، قصه هایی که میلیونها بار شنیده ام.
میبینی فرزند. زندگی من اینطوری است و به این سن و سال. الان شصت و دو سال دارم، حتی نمی توانم یک زیارت بروم و طلب مغفرتی بکنم. به جای کلام مقدس، همیشه نفرین و دشنام دم گوشم است. کارم هر روز به جای غسل در رود مقدس گنگ و جمنا، شستن کثافت هاست.. و به گریه افتاد. من چه می توانستم بکنم؟ و اکایا از سر گرفت:
ناگا بدبخت بیچاره! ناگا! ناگا...ناگا...اگر نیایی همین امروز زنده زنده می سوزانمت.

صفحه 38 از 159