ناگا، از جایش نجنبید. روز از نو آغاز شده بود و روزی از نو. اما من اعتراف میکنم که سرمایی در درونم خزید. مثل کسی بودم که از سر چاهی که لحظه ای بعد ویران شده است برخاسته باشد.
ناگا! ناگا! ها، ها! آهای قحبه کثیف خر؟
مادربزرگم سرش را پایین انداخت و از ناگا خواهش کرد که جواب بدهد. و به من گفت: می بینی فرزند؟ بیست و چهار ساعت، همین بساط است. نمی دانم این دشنامهای زشت را از کجا یاد گرفته. حتی نجسها هم به زنهایشان چنین اسنادهایی نمی بندند. دم به دم به این طفل معصوم نفرین می کند. ناگا! ناگا! همیشه ناگا! طفلک از دست پدرش تا توانسته کتک خورده. می بینی که پوستی و استخوانی است. حالا هم که اینجا آمده زندگیش از زندگی سگ بدتر است. باید غذا برایش ببرد، غذا به دهنش بگذارد، رختخوابش را تمیز بکند، اطاق را جارو کنند و برای تکمیل زحماتش بنشیند و به داستان های اراجیف و دیوانه وارش گوش بدهد. مادربزرگم کوشید به خواهرش کمی مهربان تر باشد. پس سخنانش را این طور تمام کرد:
اما فرزند باید بگویم که بعضی وقتها هم این دو بچه را در بغل میگیرد و به بدبختی آنها می گرید، آن قدر قربان و صدقه شان میرود. به آنها می گوید طوطی های من، بزغاله های من. الماس های من.»
ناگا تصدیق کرد: راست است. گاهی خیلی مهربان است. اکایا باز شروع کرد: ناگا صیغه همه! ناگا! بدبخت بیچاره! ناگا! الاغ.......
سکوت دردناکی یک لحظه ما را فرا گرفت. هیچ کدام دم نزدی: ناگا شروع کرد به قهوه خوردن. به خود جرأت دادم و پرسیدم: یعنی ممکن است از رختخواب بیرون بیاید؟
ناگا! ناگا! ها، ها! آهای قحبه کثیف خر؟
مادربزرگم سرش را پایین انداخت و از ناگا خواهش کرد که جواب بدهد. و به من گفت: می بینی فرزند؟ بیست و چهار ساعت، همین بساط است. نمی دانم این دشنامهای زشت را از کجا یاد گرفته. حتی نجسها هم به زنهایشان چنین اسنادهایی نمی بندند. دم به دم به این طفل معصوم نفرین می کند. ناگا! ناگا! همیشه ناگا! طفلک از دست پدرش تا توانسته کتک خورده. می بینی که پوستی و استخوانی است. حالا هم که اینجا آمده زندگیش از زندگی سگ بدتر است. باید غذا برایش ببرد، غذا به دهنش بگذارد، رختخوابش را تمیز بکند، اطاق را جارو کنند و برای تکمیل زحماتش بنشیند و به داستان های اراجیف و دیوانه وارش گوش بدهد. مادربزرگم کوشید به خواهرش کمی مهربان تر باشد. پس سخنانش را این طور تمام کرد:
اما فرزند باید بگویم که بعضی وقتها هم این دو بچه را در بغل میگیرد و به بدبختی آنها می گرید، آن قدر قربان و صدقه شان میرود. به آنها می گوید طوطی های من، بزغاله های من. الماس های من.»
ناگا تصدیق کرد: راست است. گاهی خیلی مهربان است. اکایا باز شروع کرد: ناگا صیغه همه! ناگا! بدبخت بیچاره! ناگا! الاغ.......
سکوت دردناکی یک لحظه ما را فرا گرفت. هیچ کدام دم نزدی: ناگا شروع کرد به قهوه خوردن. به خود جرأت دادم و پرسیدم: یعنی ممکن است از رختخواب بیرون بیاید؟