ترا بر زبان می آورد و میگوید وقتی به مرگ راضی می شود که ترا یک نظر دیده باشد.» سرفه کردم. مادربزرگم ادامه داد:
فرزند، آرزو دارد ترا ببیند. عقیده دارد در «تالاسانا» همه دشمنش هستند. فقط تو و پدر و مادرت در این دنیا او را دوست داشته اند... آه اگر بدانی چه جور گریه می کند. مثل دیوانه ها گریه می کند. و وقتی جیغ میزند سوفال های سقف، انگار می خواهند به آسمان بپرند. چه عیبی دارد به دیدنش بروی؟ به دروغ گفتم: نه، نمی خواهم مزاحمش بشوم.
این مزاحمت نیست. فرزند، آرزویش دیدار توست. باید بروی بینیش!
ناگا گفت: بله راست است. همیشه حرف شما را می زند. برای ما میگوید که شما مثل یک شاهزاده به دنیا آمدید و آخرش هم شاه خواهید شد. قصه های زیادی درباره شما برای ما گفته... ناگا، خندید و صورتش را میان زانوهایش پنهان کرد.
گفتم: «نه، همین الان به دیدنش نمی روم. چون یکی دو روز دیگر در شهر خواهم ماند..... خواهیم دید.» مادربزرگم قصد مرا فهمید و اصرار بیشتری نکرد. با لحن غمزده، نفس زنان گفت:
فرزند زندگی من در اینجا دیگر واقعا وحشتناک شده... آه چه عمر پر دردسری... و به گریه افتاد و گفت: «این بچه ها که خودشان باری هستند به دوش من. اکا یا هم که هست فرصت ندارم یک آن نفس راحت بکشم و به بدبختی خود گریه بکنم. به علاوه...» در این موقع از اطاق مجاور صدای جیغ آکایا بلند شد که:
ناگا ناگا! بیوه زن کثیف! آهای مادرقحبة الاغ! بیا وگرنه زنده زنده پوستت را میکنم.»
فرزند، آرزو دارد ترا ببیند. عقیده دارد در «تالاسانا» همه دشمنش هستند. فقط تو و پدر و مادرت در این دنیا او را دوست داشته اند... آه اگر بدانی چه جور گریه می کند. مثل دیوانه ها گریه می کند. و وقتی جیغ میزند سوفال های سقف، انگار می خواهند به آسمان بپرند. چه عیبی دارد به دیدنش بروی؟ به دروغ گفتم: نه، نمی خواهم مزاحمش بشوم.
این مزاحمت نیست. فرزند، آرزویش دیدار توست. باید بروی بینیش!
ناگا گفت: بله راست است. همیشه حرف شما را می زند. برای ما میگوید که شما مثل یک شاهزاده به دنیا آمدید و آخرش هم شاه خواهید شد. قصه های زیادی درباره شما برای ما گفته... ناگا، خندید و صورتش را میان زانوهایش پنهان کرد.
گفتم: «نه، همین الان به دیدنش نمی روم. چون یکی دو روز دیگر در شهر خواهم ماند..... خواهیم دید.» مادربزرگم قصد مرا فهمید و اصرار بیشتری نکرد. با لحن غمزده، نفس زنان گفت:
فرزند زندگی من در اینجا دیگر واقعا وحشتناک شده... آه چه عمر پر دردسری... و به گریه افتاد و گفت: «این بچه ها که خودشان باری هستند به دوش من. اکا یا هم که هست فرصت ندارم یک آن نفس راحت بکشم و به بدبختی خود گریه بکنم. به علاوه...» در این موقع از اطاق مجاور صدای جیغ آکایا بلند شد که:
ناگا ناگا! بیوه زن کثیف! آهای مادرقحبة الاغ! بیا وگرنه زنده زنده پوستت را میکنم.»