چروکیده می نمود. نه. باید بروم. مادر بزرگم اصرار کرد که باید بمانم و یک فنجان قهوه بنوشم. نمی توانستم دعوتش را نپذیرم. اما بیشتر از این نمی توانستم بمانم. به مادر بزرگم گفتم می روم و سر چاه صورتم را می شویم. به حیاط رفتم از هوای تازه درختان انار و آسمان بر فراز آنها، احساس واقعیت با طراوت تری کردم. بر لبه چاه نشستم. به فکر پدربزرگم، خاله ساتا، اکایا و تمام کسانی که با آنها زیسته بودم و دوستشان داشته بودم افتادم و دیدم یکی بعد از دیگری از دست رفته اند.
بچه ها بیرون آمدند، ناگا، دختر کوچولوی نه ساله ای بود. رنگ پریده بود و کم خون و آرام می نمود. رامو چهار ساله بود. چاق و وحشی و شیطان به نظر می آمد. کوشیدم به حرف به گیرمشان و به آنها گفتم که پسر خاله آنها هستم. اما این مسأله نظرشان را به هیچ وجه جلب نکرد. قیافه آنها می گفت: باز هم یکی دیگر از خودمان. از کنارم رفتند تا صورتشان را بشویند. حتی در صورت این بچه ها هم یک اثر غم انگیز، سنگین و روبه تباهی، دیده می شد. مرگ، مانند مار کبری، به درون آن خانه خزیده بود.کی از آن خانه رخت بیرون میکشید؟
قهوه آماده شده بود، ناگا، آمد و صدایم کرد، هنوز دست و صورتم را نشسته بودم. پس کمی آب به صورتم زدم، صورتم را خشک کردم و وارد اطاق شدم. هیچ کس حق نداشت بلند حرف بزند. اضطراب و سکوتی همه کس و همه جا را فرا گرفته بود.
مادربزرگم پرسید: «دلت میخواهد ببینیش؟» احساس کردم نزدیک است عق بزنم. با اکراه سرم را پایین انداختم. گفتم: نه.
اشک در چشمهای مادربزرگم حلقه زد و گفت: «روزی هزار بار اسم
بچه ها بیرون آمدند، ناگا، دختر کوچولوی نه ساله ای بود. رنگ پریده بود و کم خون و آرام می نمود. رامو چهار ساله بود. چاق و وحشی و شیطان به نظر می آمد. کوشیدم به حرف به گیرمشان و به آنها گفتم که پسر خاله آنها هستم. اما این مسأله نظرشان را به هیچ وجه جلب نکرد. قیافه آنها می گفت: باز هم یکی دیگر از خودمان. از کنارم رفتند تا صورتشان را بشویند. حتی در صورت این بچه ها هم یک اثر غم انگیز، سنگین و روبه تباهی، دیده می شد. مرگ، مانند مار کبری، به درون آن خانه خزیده بود.کی از آن خانه رخت بیرون میکشید؟
قهوه آماده شده بود، ناگا، آمد و صدایم کرد، هنوز دست و صورتم را نشسته بودم. پس کمی آب به صورتم زدم، صورتم را خشک کردم و وارد اطاق شدم. هیچ کس حق نداشت بلند حرف بزند. اضطراب و سکوتی همه کس و همه جا را فرا گرفته بود.
مادربزرگم پرسید: «دلت میخواهد ببینیش؟» احساس کردم نزدیک است عق بزنم. با اکراه سرم را پایین انداختم. گفتم: نه.
اشک در چشمهای مادربزرگم حلقه زد و گفت: «روزی هزار بار اسم