نام کتاب: ماه عسل آفتابی
کی؟
او.
به طرف یکی از درها اشاره کردم که نمی دانم به چه علتی تصور میکردم اطاق اکایا باشد. اندوهگین پرسید: «مقصودت اکایا است؟ »
بله.
اشک در چشمهای مادر بزرگم جمع شد و گفت: «خوب، خوب، فرزند، میان مرگ و زندگی. کاش زودتر می مرد.» که مهره پشتم لرزید، لحظه کوتاهی حرفی باهم نزدیم.
مادربزرگ شروع کرد: به هر جهت، بگو ببینم اهل خانه چطورند؟ پدرت؟ خواهرهایت؟ خود به خود گفتم: همگی سلامتند. چشمانم به طور عجیبی به در اطاق کشیده می شد. در اطاق اکایا. آیا اکایا در آنجا بود؟
در این موقع زن شیر فروش آمد و مادربزرگم به مطبخ رفت تا کاسه ای بیاورد. به گرداگرد خود نگریستم. روز بالا آمده بود. خورشید مثل یک طاووس عاشق، پرهای خود را گشوده بود. اما هنوز هوا بسیار سرد بود. حتی درخت انبه که درخت محبوب من در آن حیاط بود به نظرم تا حدی غمگین و پژمرده آمد. گاری های بسته به گاوان نر می‌گذشتند و تلق تلق صدا می کردند و غبار صبح برخاسته بود. قصد نداشتم در خانه مادربزرگم بمانم. تصمیم داشتم در خانه عمویم اطراق کنم. اینجا که آمده بودم از نظر احترام، بزرگ تر خانواده بودم. می خواستم سلامی بکنم و احوال اکایا را بپرسم. و اینک دیگر موقع رفتن بود. نمیدانم چرا احساس می کردم نفسم بالا نمی آید. انگار کرم، درونم را خورده بود. حتی قیافه مادر بزرگم که همیشه به نظرم جوان و شاداب می آمد، مچاله شده و

صفحه 34 از 159