نام کتاب: ماه عسل آفتابی
گاهی هم مار را با خود می‌برم.» چشم‌هایش برای یک چشم بهم زدن از خواب مبهم بیدار شد و گفت: «یادتان باشد او مال من است، زهرش را نگیرید، می‌خواهم زهرش را داشته باشد، شب بخیر». و تند به طرف در رفت و خارج شد. دکتر صدای پاهایش را روی پله ها شنید اما نتوانست صدای راه رفتنش را روی پیاده رو بشنود.
دکتر فیلیپز یک صندلی برداشت و برابر قفس مار نشست. سعی کرد افکار خود را همان گونه که به مار خواب آلود مینگریست مرتب کند، اندیشید: «خیلی چیزها راجع به علامت و رموز جنسی از نظر روانشناسی خوانده ام. اما چیزی دستگیرم نمی شود. شاید خیلی تنها هستم. کاش مار را میکشتم، اگر میدانستم... نه دستم به کاری نمی رود.»
هفته‌ها منتظر ماند که زن باز گردد. تصمیم گرفت. «وقتی بیاید می‌روم و تنها می‌گذارمش. نمی‌خواهم ریخت این لعنتی را دوباره ببینم.»
اما او هرگز نیامد، ماه‌ها دکتر وقتی از شهر می‌گذشت دنبال او هم گشت چندبار دنبال زن‌های بلند قامتی رفت به خیال آنکه شاید او باشد. اما او را هرگز دوباره ندید. هرگز!...

صفحه 159 از 159