دکتر فیلیپز برخلاف میل قلبیاش تصمیم گرفت که به زن نگاه نکند فکر کرد: «اگر دهانش را باز بکند عقم مینشیند، می ترسم.» و موفق شد که
کاملا چشم از زن بردارد. مار آروارهاش را با سر موش میزان و بعد با یک حرکت آهسته دور موش حلقه زد. فکهایش او را محکم گرفت و تمام گلویش به جلو خزید و فکهایش دوباره او را محکم گرفت.
دکتر فیلیپز بازگشت و سر میز کارش رفت. به تلخی گفت: «شما باعث شدید دسته اول را از دست بدهم، سری کامل نخواهد شد.» یکی از گیلاس های مدرج را زیر میکروسکوپ متوسطی گذاشت و به آن نگاه کرد و بعد خشمگین محتوی تمام بشقاب ها را در روشویی ریخت. موجها آنگونه فرونشسته بودند که فقط زمزمه نمناکی از زمین به گوش میرسید. مرد جوان با پایش دریچهای را گشود و ستارههای دریایی را در آب سیاه دریا انداخت. در برابر گربه مکث کرد. گربه که در گاهواره به چهارمیخ کشیده شده بود و به طور مضحکی در برابر نور، نیش واکرده بود. بدنش از مایع ضدعفونی پف کرده بود. لاستیک فشاری را بست، سوزن را در آورد و رگ را هم بست. پرسید: «قهوه میل دارید؟»
به طرف او که در برابر قفس مار ایستاده بود رفت. موش بلعیده شده بود، فقط یک بند انگشت دم صورتی رنگش مثل نوک یک زبان زیادی از دهان مار بیرون مانده بود. گلو باز پر باد شد و دم هم فرورفت. فکها با صدا روبهم قرار گرفتند و مار بزرگ به سنگینی به گوشه ای خزید و به شکل عدد 8 بزرگی در آمد و سرش را روی شن گذاشت. زن گفت: «حالا خوابیده. من میروم اما برخواهم گشت. و زود به زود مارم را غذا میدهم پول موش ها را هم می دهم. میخواهم حسابی غذا بخورد و
کاملا چشم از زن بردارد. مار آروارهاش را با سر موش میزان و بعد با یک حرکت آهسته دور موش حلقه زد. فکهایش او را محکم گرفت و تمام گلویش به جلو خزید و فکهایش دوباره او را محکم گرفت.
دکتر فیلیپز بازگشت و سر میز کارش رفت. به تلخی گفت: «شما باعث شدید دسته اول را از دست بدهم، سری کامل نخواهد شد.» یکی از گیلاس های مدرج را زیر میکروسکوپ متوسطی گذاشت و به آن نگاه کرد و بعد خشمگین محتوی تمام بشقاب ها را در روشویی ریخت. موجها آنگونه فرونشسته بودند که فقط زمزمه نمناکی از زمین به گوش میرسید. مرد جوان با پایش دریچهای را گشود و ستارههای دریایی را در آب سیاه دریا انداخت. در برابر گربه مکث کرد. گربه که در گاهواره به چهارمیخ کشیده شده بود و به طور مضحکی در برابر نور، نیش واکرده بود. بدنش از مایع ضدعفونی پف کرده بود. لاستیک فشاری را بست، سوزن را در آورد و رگ را هم بست. پرسید: «قهوه میل دارید؟»
به طرف او که در برابر قفس مار ایستاده بود رفت. موش بلعیده شده بود، فقط یک بند انگشت دم صورتی رنگش مثل نوک یک زبان زیادی از دهان مار بیرون مانده بود. گلو باز پر باد شد و دم هم فرورفت. فکها با صدا روبهم قرار گرفتند و مار بزرگ به سنگینی به گوشه ای خزید و به شکل عدد 8 بزرگی در آمد و سرش را روی شن گذاشت. زن گفت: «حالا خوابیده. من میروم اما برخواهم گشت. و زود به زود مارم را غذا میدهم پول موش ها را هم می دهم. میخواهم حسابی غذا بخورد و