نام کتاب: ماه عسل آفتابی
موش نگاه کرد و مار را دید. با چهار پا برجست و عقب نشست و آنگاه ضربه نیش! دیدنش ممکن نبود. مثل برق بود، موش لرزید. انگار زیر یک ضربت نامریی می‌لرزید. مار به عجله به گوشه قفس به همانجا که آمده بود عقب نشست و راحت ماند. زبانش مدام کار می‌کرد. دکتر فیلیپز فریاد زد:
آفرین! درست میان گرده‌هایش. نیش او ممکن است به قلبش هم رسیده باشد.
موش ساکت ایستاده بود. مثل دم آهنگری کوچک سفید رنگی نفس نفس می‌زد. ناگهان به هوا پرید و بعد به پهلو به خاک افتاد. پاهایش یک لحظه لگد متشنجی انداخت و بعد مرد. زن تمدد اعصاب کرد. راحت شد. مثل اینکه خوابش می آمد.
مرد جوان پرسید: خوب، ارضاء احساسات بود؟ نه؟ زن چشم‌های مه آلودش را به او متوجه کرد و پرسید: حالا می‌خوردش؟! البته که می‌خوردش بی‌خود که نکشتش. برای این کشتش که گرسنه بود. گوشه‌های دهان زن باز کمی بالا رفت، دوباره به مار نگریست و گفت: می خواهم ببینم چه جوری می‌خوردش؟
دوباره مار از گوشه ای که خریده بود به در آمد. دیگر در پشت گردنش انحنایی نداشت. با ناز به موش نزدیک میشد و مجهز بود که در صورت لزوم عقب بنشیند. جسد را به آرامی با بینی نامعلومش بو کرد. و کمی سر برداشت. از مردنش که اطمینان یافت سر تا دم جسد را با آروارهاش لمس کرد. مثل اینکه آن را اندازه می گرفت و می‌بوسید. عاقبت دهان باز کرد و لولای آرواره اش را شل کرد.

صفحه 157 از 159