نام کتاب: ماه عسل آفتابی
حرکت می‌کرد آنها را بو می کرد، اطاق آرام بود، دکتر فیلیپز ندانست آیا آب میان پایه‌های عمارت آه کشید، یا زن بود که آه کشید. از گوشه چشم پیکر زن را دید که پیچ و تاب می‌خورد، دولا و راست می‌شد و منقبض میشد.
مار آرام و آهسته تکان خورد، زبانکش تو می‌آمد و بیرون می‌رفت، حرکتش چنان تدریجی و چنان آرام بود که انگار اصلا نمی‌جنبد: در گوشه دیگر قفس موش سر دو پا نشسته بود و موهای سفید لطیف سینه‌اش را می‌لیسید، مار جلو می‌رفت و درازیش همچنان یک منحنی گود را به شکل و حفظ می‌کرد.
سکوت برای مرد جوان خردکننده بود، احساس کرد که خون به صورتش می‌دود. بلند گفت: «تماشا کن، منحنی موقع جنگ را حفظ می‌کند. مارهای زنگی خیلی محافظه کارند. تقریبا حیوانات ترسویی هستند. ساختمان بدنشان خیلی دقیق است. غذای یک مار به مهارت و دقت یک عمل جراحی صرف می‌شود. بیخود با اعضاء و آلات خودش ورنمیرود.»
مار اکنون به میان قفس رسیده بود. موش نگاه کرد، مار را دید و بعد بیخیال به لیسیدن سینه‌اش ادامه داد. مرد جوان گفت: «این زیباترین چیزهای جهان است. وحشتناک ترین چیزهاست.» و نبضش به سرعت می زد.
مار اکنون نزدیک شده بود. سرش را به اندازه چند بندانگشت از زمین بلند کرده بود. سر آهسته جلو و عقب می‌خزید، نشانه می‌گرفت، فاصله می‌گرفت نشانه می‌گرفت. دکتر فیلیپز باز به زن نگاه کرد. عقش گرفت. زن هم تکان می‌خورد. نه تکان زیاد. فقط بفهمی نفهمی.

صفحه 156 از 159