موش را در قفس بیندازید.
دکتر از روی بیمیلی سر قفس موشها رفت. به علتی دلش به حال موشها میسوخت. چنین احساسی هرگز در او پیدا نشده بود. چشمهایش به توده سفید بدنهایی افتاد که مقابل او به سیمها هجوم کرده بودند.
فکر کرد: «کدامش را؟ کدامشان باید قربانی بشود؟» و ناگهان خشمگین به زن رو کرد: « بهتر نیست گربهای در قفس بیندازم تا یک جنگ واقعی را تماشا بکنید؟ ممکن است حتی گربه غالب بشود. اما اگر فائق بشود، ممکن است کلک مار را بکند. اگر میل داشته باشید گربه ای بهتان می فروشم.»
زن حتی به او نگاه نکرد، گفت: موش بیندازید، میخواهم مار غذا بخورد.
در قفس موش ها را باز کرد و دستش را برد تو، انگشتهایش دم یک موش را یافتند، موش چاق و چله ای را که چشمهای قرمز داشت از قفس بیرون کشید، موش کوششی کرد تا انگشتهای او را گاز بگیرد و چون نتوانست از دمش بیحرکت آویزان ماند، تند طواف اطاق را پیمود، در قفس غذاخوری را باز کرد و موش را روی شنها پرتاب کرد.
حالا تماشا کنید. داد زد. زن جواب نداد، چشمهایش به مار که آرام دراز کشیده بود، دوخته شده بود. زبان مار تند تند بیرون میآمد و تو میرفت و هوای نفس را مزه مزه میکرد.
موش با پاهایش به زمین نشست، برگشت و دم لخت صورتی رنگ خودش را بو کرد و بعد بیخیال روی شن ها ورجهید و همین طور که
دکتر از روی بیمیلی سر قفس موشها رفت. به علتی دلش به حال موشها میسوخت. چنین احساسی هرگز در او پیدا نشده بود. چشمهایش به توده سفید بدنهایی افتاد که مقابل او به سیمها هجوم کرده بودند.
فکر کرد: «کدامش را؟ کدامشان باید قربانی بشود؟» و ناگهان خشمگین به زن رو کرد: « بهتر نیست گربهای در قفس بیندازم تا یک جنگ واقعی را تماشا بکنید؟ ممکن است حتی گربه غالب بشود. اما اگر فائق بشود، ممکن است کلک مار را بکند. اگر میل داشته باشید گربه ای بهتان می فروشم.»
زن حتی به او نگاه نکرد، گفت: موش بیندازید، میخواهم مار غذا بخورد.
در قفس موش ها را باز کرد و دستش را برد تو، انگشتهایش دم یک موش را یافتند، موش چاق و چله ای را که چشمهای قرمز داشت از قفس بیرون کشید، موش کوششی کرد تا انگشتهای او را گاز بگیرد و چون نتوانست از دمش بیحرکت آویزان ماند، تند طواف اطاق را پیمود، در قفس غذاخوری را باز کرد و موش را روی شنها پرتاب کرد.
حالا تماشا کنید. داد زد. زن جواب نداد، چشمهایش به مار که آرام دراز کشیده بود، دوخته شده بود. زبان مار تند تند بیرون میآمد و تو میرفت و هوای نفس را مزه مزه میکرد.
موش با پاهایش به زمین نشست، برگشت و دم لخت صورتی رنگ خودش را بو کرد و بعد بیخیال روی شن ها ورجهید و همین طور که