هیچ چیز نمینگرد هراس دارد، احساس کرد کار خطایی است که موش را در قفس بگذارد. کاملا گناه است و نمیدانست چرا؟ غالبا برای این و آن موش در قفس مارها انداخته بود و آنها تماشا کرده بودند. اما این آرزو، این میل در این شب او را رنج میداد. سعی کرد خودش را مجاب بکند. گفت: «خیلی تماشایی است به شما طرز کار مار را نشان می دهد. شما را وامیدارد که به مار با نظر احترام بنگرید. خیلی ها درباره مارهای کشنده خیالبافی هایی میکنند. من فکر میکنم این خیال بافیها و ترسها ازاین نظر است که آدم خودش را به جای موش فرض میکند. اما اگر آدم واقعیت امر را ببیند که موش در چنگال مار است ترس از سرش می پرد.»
چوب درازی را که سرش یک دام چرمی تعبیه شده بود، از دیوار برداشت در قفس مارها را باز کرد و دام چرمی را به سر مار بزرگ انداخت و آن را محکم کرد. صدای فش فش خشک و سوراخ کنندهای تمام اطاق را گرفت. هیکل کلفت مار پیچ و تاب خورد و خود را به دسته چوب زد و مرد او را از قفس در آورد و به قفس غذاخوری انداخت. مار یک لحظه آماده نیش زدن ایستاد اما فش فش او کم کم متوقف شد. به گوشهای خزید. با هیکل بزرگش شکل 8 را نقش کرد و آرام ماند.
مرد جوان توضیح داد: «میبینید این مارها کاملا اهلی هستند. خیلی وقت است که آنها را دارم. فکر میکنم اگر بخواهم میتوانم با دست بگیرمشان. اما به عقیده من مار، هر مارگیری را دیر یا زود میزند. من نمیخواهم این تجربه را بکنم». به زن خیره نگاه کرد. نفرت داشت که موش را در قفس بیندازد. زن در برابر قفس جدید رفته بود. با چشمهای سیاهش به سر سخت مار خیره شده بود گفت:
چوب درازی را که سرش یک دام چرمی تعبیه شده بود، از دیوار برداشت در قفس مارها را باز کرد و دام چرمی را به سر مار بزرگ انداخت و آن را محکم کرد. صدای فش فش خشک و سوراخ کنندهای تمام اطاق را گرفت. هیکل کلفت مار پیچ و تاب خورد و خود را به دسته چوب زد و مرد او را از قفس در آورد و به قفس غذاخوری انداخت. مار یک لحظه آماده نیش زدن ایستاد اما فش فش او کم کم متوقف شد. به گوشهای خزید. با هیکل بزرگش شکل 8 را نقش کرد و آرام ماند.
مرد جوان توضیح داد: «میبینید این مارها کاملا اهلی هستند. خیلی وقت است که آنها را دارم. فکر میکنم اگر بخواهم میتوانم با دست بگیرمشان. اما به عقیده من مار، هر مارگیری را دیر یا زود میزند. من نمیخواهم این تجربه را بکنم». به زن خیره نگاه کرد. نفرت داشت که موش را در قفس بیندازد. زن در برابر قفس جدید رفته بود. با چشمهای سیاهش به سر سخت مار خیره شده بود گفت: