نام کتاب: ماه عسل آفتابی
غذا لازم ندارد، این هفته یک موش تمام خورده. مارها بعضی وقتها سه چهار ماه هیچ چیز نمی‌خورند. یک مار داشتم که یک سال تمام هیچی نخورد.
با صدای یکنواخت و آهسته اش پرسید: ممکن است یک موش به من بفروشید؟
مرد شانه اش را بالا انداخت: فهمیدم. می‌خواهید ببینید مار چطور غذا می خورد؟ بسیار خوب نشانتان می‌دهم، قیمت موش ۲۵ سنت است. از یک نقطه نظر از جنگ گاو وحشی دیدنی تر است. ولی از نظر دیگر فقط مار ناهار خود را تناول می‌کند. آهنگ کلامش به تلخی گراییده بود، او از آدم هایی که با اعمال طبیعی می‌خواستند بازی بکنند و لذت ببرند بدش می‌آمد. او مردی بود ورزشکار. یک نفر طبیعی دان بود، می‌توانست هزارها حیوان را به خاطر علم بکشد اما برای لذت شخصی حتی به آزار حشره‌ای هم راضی نبود. قبلا در این باره فکرهایش را کرده بود.
زن سرش را به آرامی به طرف او گردانید و آغاز تبسمی بر لب‌های نازکش شکل گرفت. گفت: «می‌خواهم به مار غذا بدهم، می‌گذارمش در یک قفس دیگر» و پیش از اینکه مرد بداند چه می‌کند در قفس را باز
کرد و دستش را کرد تو. مرد به جلو پرید و او را به عقب کشید. در باصدا بسته شد. وحشیانه پرسید:
مگر دیوانه‌اید؟ ممکن است چنان حالتان را بد بکند که هیچ کاری از دست من برنیاید.
به آرامی گفت: پس خودتان در قفس دیگر بگذاریدش. دکتر فیلیپز تقریب لرزید و دریافت که از چشم‌های سیاهی که انگار به

صفحه 153 از 159