نام کتاب: ماه عسل آفتابی
نگاه زن از روی سر صاف مار تکان نمی خورد. گفت: آن را به من بفروشید! | مرد داد زد: بفروشم؟ به شما بفروشم. شغل شما فروش نمونه‌هاست، نیست؟ بله. البته، خیلی خوب، می‌فروشم، البته می‌فروشم. چند؟ ۵ دلار؟ ۱۰ دلار؟
نه بیشتر از ۵ دلار ارزش ندارد، اما... شما اطلاعی از مار زنگی دارید؟ ممکن است نیشتان بزند.
زن لحظه ای به او نگاه کرد و گفت: نمی خواهم او را با خود ببرم، می خواهم همین جا باشد، اما می خواهم مال من باشد، می خواهم اینجا بیایم و تماشایش بکنم و غذایش بدهم و بدانم که مال من است. و در کیسه کوچکی را باز کرد و ۵ دلار درآورد: بیایید حالا مال من است!
دکتر فیلیپز ترسید و گفت: می‌توانید بیایید و تماشایش بکنید، دیگر لازم نیست بخریدش. می‌خواهم مال خودم باشد.
دکتر فریاد زد: «خدایا وقت از یادم رفته و به طرف میز دوید: «سه دقیقه گذشته. اما زیاد اهمیت ندارد». چند قطعه متبلور جوهر نعناع در گیلاس مدرج دسته دوم انداخت و خود به خود به طرف قفس مار، آنجا که زن ایستاده بود و هنوز خیره به مار می‌نگریست کشیده شد، زن پرسید:
چی می‌خورد؟
موش سفید بهشان می‌دهم، از موش‌هایی که در آن قفس آنجا هستند. می‌شود او را در یک قفس تنها بگذارید؟ می‌خواهم غذایش بدهم.

صفحه 152 از 159