نام کتاب: ماه عسل آفتابی
اوناها. دم پنجره، توی قفس شیشه ای.
سر زن آهسته چرخید، اما دست‌های آرامش تکان نخورد. برگشت و روبروی او قرار گرفت: اجازه هست ببینمش؟
مرد پاشد و به طرف قفس کنار پنجره رفت. روی شن‌ها چنبر مارهای زنگی بهم پیچیده و در هم شده بود. اما سرهایشان واضح بود، زبانک‌ها بیرون آمد و لحظه‌ای مردد ماند و بعد بالا و پایین به حرکت آمد و هوا را در حال نوسان مزمزه کرد. دکتر فیلیپز سرش را با حرکتی عصبی برگردانید، زن کنارش ایستاده بود.
صدای پاشدن او را از روی صندلی نشنیده بود، فقط صدای چلپ چلپ آب را میان پی‌های عمارت و گریز موش ها را روی سیم ها شنیده بود. زن به نرمی گفت: کدامش مار نری است که می‌گفتید؟
مرد به مار کلفتی که به رنگ خاکستری چرک بود و تنها در گوشه قفس چمباتمه زده بود اشاره کرد:
این یکی. پنچ پا درازای آن است. آن را از تگزاس آورده اند، مارهای کناره‌های اقیانوس ساکن معمولا کوچکترند. او همه موش‌ها را خورده است. وقتی می‌خواهم به دیگران غذا بدهم مجبورم او را از قفس دریاورم.
زن به سر خشک بی مغز مار نگاه کرد. زبانک شکافدار بیرون آمد و لحظه ای طولانی همچنان می لرزید. گفت: مطمئن هستید که نر است؟
مرد با چرب زبانی گفت: مارهای زنگی خنده دارند. تقریبا هر اظهارنظری درباره شان اشتباه از آب در می آید. من دوست ندارم عقیده معینی درباره آن‌ها بگویم. اما بله می‌توانم به شما اطمینان بدهم که نر است.

صفحه 151 از 159