نام کتاب: ماه عسل آفتابی
باز به او نگاه کرد. چشم‌های سیاه زن انگار غبار گرفته بود. بی هیچ تأثری به گلوی باز گربه نگاه کرد. یک قطره خون هم حرام نشده بود. بریدگی پاک پاک بود. دکتر فیلیپز به ساعتی نگاه‌کرد و گفت: «وقت دسته اول». و چند قطعه متبلور جوهر نعناع در گیلاس مدرج اول ریخت.
زن عصبانیش می‌کرد. موش ها در قفس هایشان از سیم ها بالا می‌رفتند و آهسته زقزق می کردند. موج‌های زیربنا با لرزه‌های کوچک به پی‌ها می خورد. مرد جوان لرزید. چند تکه ذغال در بخاری انداخت و نشست و گفت: «اکنون تا بیست دقیقه بیکارم». و متوجه شد که چقدر فاصله لب زیری و نوک چانه زن کوتاه است. انگار زن آهسته بیدار می‌شد. از بی خودی عمیقی که در آن غرق گشته بود بیرون می‌آمد. سرش بلند شد و چشم های سیاه غبار آلودش به اطراف اطاق گردید و بعد به او متوجه شد. گفت و دست هایش هم چنان در دامانش کنار هم آرمیده بود: «من منتظرتان بودم. مار دارید؟»
مرد تقریبا گفت: چرا؟ تقریبا ده بیست تا مار زنگی دارم زهر آن‌ها را میگیرم و به آزمایشگاه هایی که پادزهر درست می‌کنند می‌فرستم.
زن هم‌چنان به او نگاه می‌کرد اما نگاهش تنها به او متمرکز نشده بود. مثل اینکه چشم هایش او را می‌پوشانید و به شعاع یک دایره بزرگ تمام اطراف او را می‌پایید.
مار نر دارید؟ مار زنگی بر؟
بله. اتفاقا می‌دانم که دارم. یک روز صبح آمدم و دیدم که مار بزرگی با مار کوچکی نزدیک شده است این حالت وقتی که مارها در بند هستند خیلی کم اتفاق می افتد. می‌دانید؟ یقین دارم که مار نر دارم.
کجاست؟

صفحه 150 از 159