سیمی شد. یک مشت دانه از یک پاکت کاغذی در آورد و در ظرف غذای آنها ریخت. موشها در یک چشم به هم زدن از سیمها پایین جستند و خود را روی دانهها انداختند.
یک بطری شیر روی یک قفسه شیشهای بود، مبان ظرفی که هشت پای کوچکی در آن شناور بود و ظرف دیگری که ماهی مخصوصی در آن بود. دکتر فیلیپز بطری شیر را برداشت و به قفس گربهها متوجه شد. اما پیش از اینکه ظرفهای شیر را پر کند در قفس را باز کرد و به آرامی یک گربه بزرگ آل پلنگی مو فرفری را از آن به در آورد.گربه را لحظهای نوازش کرد و بعد او را در صندوق کوچکی که رنگ سیاه به آن زده بودند گذاشت. درش را بست و آن را قفل کرد و بعد شیری را که گاز به اطاق مرگ (یعنی همان صندوق) میفرستاد باز کرد! ضمن آنکه تقلای کوتاه و آرامی در صندوق سیاه میگذشت، دکتر نعلبکی ها را برای
گربه های دیگر از شیر پر کرد. یکی از گربهها زیر دستش قوز کرد. دکتر آرام خندید و گردن او را ناز کشید. صندوق اکنون آرام بود. شیر گاز را به حال خود گذاشت زیرا صندوق درسته باید پر از گاز باشد.
روی بخاری کتری آب قل قل می جوشید و با جوش و خروش به دور قوطی پر از لوبیا میخورد. دکتر فیلیپز قوطی حلبی را با یک انبرگ بزرگ در آورد، سرش را باز کرد و لوبیاها را در یک بشقاب بلور ریخت و در حالی که میخورد، متوجه ستارههای دریایی روی میز بود. قطرات ریز مایع سفید رنگی تراوش میکرد. لوبیاها که تمام شد بشقاب را در روشویی گذاشت و به طرف قفسه اسبابها رفت. از این قفسه یک میکروسکوپ و یک دسته ظرفهای شیشهای کوچک در آورد. ظرفها را
یک بطری شیر روی یک قفسه شیشهای بود، مبان ظرفی که هشت پای کوچکی در آن شناور بود و ظرف دیگری که ماهی مخصوصی در آن بود. دکتر فیلیپز بطری شیر را برداشت و به قفس گربهها متوجه شد. اما پیش از اینکه ظرفهای شیر را پر کند در قفس را باز کرد و به آرامی یک گربه بزرگ آل پلنگی مو فرفری را از آن به در آورد.گربه را لحظهای نوازش کرد و بعد او را در صندوق کوچکی که رنگ سیاه به آن زده بودند گذاشت. درش را بست و آن را قفل کرد و بعد شیری را که گاز به اطاق مرگ (یعنی همان صندوق) میفرستاد باز کرد! ضمن آنکه تقلای کوتاه و آرامی در صندوق سیاه میگذشت، دکتر نعلبکی ها را برای
گربه های دیگر از شیر پر کرد. یکی از گربهها زیر دستش قوز کرد. دکتر آرام خندید و گردن او را ناز کشید. صندوق اکنون آرام بود. شیر گاز را به حال خود گذاشت زیرا صندوق درسته باید پر از گاز باشد.
روی بخاری کتری آب قل قل می جوشید و با جوش و خروش به دور قوطی پر از لوبیا میخورد. دکتر فیلیپز قوطی حلبی را با یک انبرگ بزرگ در آورد، سرش را باز کرد و لوبیاها را در یک بشقاب بلور ریخت و در حالی که میخورد، متوجه ستارههای دریایی روی میز بود. قطرات ریز مایع سفید رنگی تراوش میکرد. لوبیاها که تمام شد بشقاب را در روشویی گذاشت و به طرف قفسه اسبابها رفت. از این قفسه یک میکروسکوپ و یک دسته ظرفهای شیشهای کوچک در آورد. ظرفها را