میزیستند رفت، تکیه داد و به آنها نگریست. مارها در گوشههای قفس، دسته دسته چنبر زده بودند و راحت کرده بودند. اما سرهایشان واضح بود. چشمهای تارشان انگار به چیزی مینگریست اما همین که مرد جوان به نفس تکیه داد، زبانهای شکافدارشان با نوکهای سیاه و پست صورتی رنگ بیرون آمدند و آرام به بالا و پایین تکان خوردند و بعد که مارها او را شناختند زبانکها را تو کشیدند.
دکتر فیلیپز کت چرمیش را درآورد و آتشی ر بخاری آهنی افروخت. یک کتری آب روی بخاری گذاشت و یک قوطی حلبی لوبیا در آن انداخت. بعد ایستاد و به کوله پشتیاش که روی زمین بود نگاه کرد. مردی جوان و باریک اندام بود و چشمان آرام کار کردهای، چشمان کسی که زیاد به میکروسکوپ مینگرد و ریش بور کوتاهی داشت.
بخاری گرگر صدا کرد و گرمایی از آن بیرون زد. موجهای کوچک، پایه های عمارت را آرام آرام میشستند. در قفسههای اطراف اطاق پشت سر هم مردنگی های انباشته از نمونه حیوانات دریایی بود که به وسیله آزمایشگاه خرید و فروش می شد.
دکتر دری را گشود و به اطاق خوابش که یک حجرۂ انباشته از کتاب، با یک تختخواب سفری و یک چراغ روی میزی و یک صندلی چرمی ناراحت بود، رفت. گالوش هایش را در آورد و دمپاییهای پشمیاش را پاکرد، وقتی به اطاق اول برگشت، آب در کتری زمزمه میکرد.
کوله پشتیاش را روی میز برابر نور سفید رنگ چراغ گذاشت و ده بیست تا ستاره دریای معمولی از آن در آورد. آنها را پهلوی هم روی میز چید. چشمهای کارکشتهاش متوجه موشهای پر سر و صدای قفسهای
دکتر فیلیپز کت چرمیش را درآورد و آتشی ر بخاری آهنی افروخت. یک کتری آب روی بخاری گذاشت و یک قوطی حلبی لوبیا در آن انداخت. بعد ایستاد و به کوله پشتیاش که روی زمین بود نگاه کرد. مردی جوان و باریک اندام بود و چشمان آرام کار کردهای، چشمان کسی که زیاد به میکروسکوپ مینگرد و ریش بور کوتاهی داشت.
بخاری گرگر صدا کرد و گرمایی از آن بیرون زد. موجهای کوچک، پایه های عمارت را آرام آرام میشستند. در قفسههای اطراف اطاق پشت سر هم مردنگی های انباشته از نمونه حیوانات دریایی بود که به وسیله آزمایشگاه خرید و فروش می شد.
دکتر دری را گشود و به اطاق خوابش که یک حجرۂ انباشته از کتاب، با یک تختخواب سفری و یک چراغ روی میزی و یک صندلی چرمی ناراحت بود، رفت. گالوش هایش را در آورد و دمپاییهای پشمیاش را پاکرد، وقتی به اطاق اول برگشت، آب در کتری زمزمه میکرد.
کوله پشتیاش را روی میز برابر نور سفید رنگ چراغ گذاشت و ده بیست تا ستاره دریای معمولی از آن در آورد. آنها را پهلوی هم روی میز چید. چشمهای کارکشتهاش متوجه موشهای پر سر و صدای قفسهای