نام کتاب: ماه عسل آفتابی
زنی بود معقول و خودمانی و چون حقیقت را وخیم دید عاری از هر نوع قیل و قال و با مزاحمت «نیم پولی» را به فرزندی پذیرفت و اهل دارالتأدیب هم او را به عنوان مادر «نیم پولی» پذیرفتند. تمام روز کنارش نشست و به او از ریچارد و دیکی و آنا و مینا حرف زد و گفت که منتظرش هستند به خانه برگردد. محبت خود را به تمامی نثار «نیم پولی»
کرد و از بیماری او نهراسید و نگذاشت بیماری مانع ارضاء اشتیاق «نیم پولی» نسبت به او به عنوان باعث و بانی بشود. میگفت وقتی به خانه برگشتی چنین خواهیم کرد و چنان خواهیم کرد و اینکه «نیم پولی» باید به مدرسه برود و اینکه برای شب عید «گی فاکز» چه چیزها خواهند خرید.
تمام حواس «نیم پولی» متوجه او شد و من که به دیدارش رفتم شاکر یافتمش. هرچند من دیگر در دنیای او جایی نداشتم. از خودم بازخواست کردم که چرا بایستی فقط به وجود آرزوی او و نه کم و کیف این آرزو، پی ببرم. کاش زودتر کاری عاقلانه تر و سخاوتمندانه انجام داده بودم.
در مزرعه دارالتأدیب به خاک سپردیمش و خانم مارتین به من گفت که روی صلیب مزارش بنویسم که پسر او بوده.
و گفت: خجالت می‌کشم که به فرزندی قبولش نکردم. گفتم: بیماری، این بیماری به هرجهت پیش می‌آمد. سرش را با اطمینان تکان داد و گفت: نه، پیش نمی آمد و اگر در خانه پیش می‌آمد جور دیگری میشد.
خانم مارتین پس از این دیدار غریب از دارالتأدیب به «بلومفونتاین» برگشت و من همان‌جا ماندم با این قصد که در اعمالی که دولت بر عهده‌ام گذارده سخاوتمندانه تر عمل کنم. هرچند دولت این جور کلمه ها را در این باره ها به کار نبرده است.

صفحه 143 از 159