نام کتاب: ماه عسل آفتابی
گفتم: اسم پسرک دیکی است نه تیکی.
و حالا می‌فهمید که مشتش باز شده. اگر بچه دیگری بود ممکن بود بگوید من که گفتم دیکی است. اما او باهوش تر از اینها بود. می دانست که اگر من سر در آورده ام که اسم پسرک دیکی است پس ته و توی همه چیز را در آورده‌ام و از تأثیر آشکار و فوری عمل خود جا خوردم. تمامی جرأت و ایمانش در درونش فرو مرد و گفتی آنجا لخت و بی‌دفاع ایستاده، نه مثل یک دروغگو، بلکه مثل یک پسربچه بی‌خانمان که گرداگرد خود را با مادرها و برادرها و خواهرهایی شلوغ کرده که وجود خارجی ندارند و من اساس غرورش را ویران کرده بودم و احساس حیثیت انسانی کردنش را از میان برده بودم.
فورا ناخوش شد و دکتر گفت که مرضش سل است. بی‌درنگ نام‌های به خانم مارتین نوشتم و تمام داستان را برایش بازگفتم... از اینکه پسر کوچک با چه چشمی او را نگریسته از اینکه او کسی بوده که پسرک آرزو میکرده، مادرش می‌بوده. زن جواب نامه ام را این طور داد که نمی تواند هیچگونه مسؤولیتی در قبال «نیم پولی» بر عهده بگیرد. به علاوه «نیم پولی» از قبیله «موسوتو» بود و آن زن از رنگین پوست‌ها. از طرف دیگر او هرگز بچه سرکشی نداشته و حالا چطور می‌تواند چنین بچه سرکشی را وجه فرزندی بپذیرد؟
سل بیماری عجیبی است. گاهی به هیات ناخواندہ ترین میزبان‌ها ظاهر میشود و به شتاب از سر تا تن آدم را می‌رود. «نیم پولی» از دنیا، از همه مدیرها و مادرها کناره گرفت و دکتر گفت امید کمی باقی است و من با ناامیدی برای خانم مارتین پول فرستادم تا بیاید.

صفحه 142 از 159