بودند و من به نوبت سوار اتومبیلشان میکردم و به شاهراه «یو چف ستروم» میبردمشان که آیند و روند ماشینها، تمامی نداشت. بعد، از چهارراه «باراگ واناث» میگذشتیم و از جاده «قن و یکسروس» به دارالتأدیب برمیگشتیم. با آنها از کس و کارشان، پدر و مادرهایشان، خواهر و برادرهایشان حرف میزدیم. تظاهر میکردم که «دوربان» و بندر الیزابت» و «پوچف ستروم» و «کلوکلان» را بلد نیستم و ازشان میپرسیدم مگر اینجاها از «ژوهانسبورگ، بزرگ تر است.
یکی از پسرهای کوچک «نیم پولی» بود و در حدود دوازده سال داشت. از «بلومفونتاین» آمده بود و از همه واجتر بود. برایم تعریف کرد که مادرش در خانه یک سفید پوست کار میکند و دو تا برادر و خواهر هم دارد. اسم برادرهایش ریچارد و دیکی و اسم خواهرها آنا و میناست.
پرسیدم: ریچارد و دیکی؟ بله آقای مدیر.
گفتم به انگلیسی هم اسم های ریچارد و دیکی را داریم. وقتی به دارالتأدیب برگشتیم مدارک «نیم پولی» را خواستم. در این مدارک به صراحت قید شده بود که «نیم پولی» یک بچه سر راهی است و کس و کاری ندارد. باعث و بانی نداشته، از خانهای به خانه دیگر سرگردان بوده، بچه خودسر و شروری بوده و عاقبت کارش به دله دزدی از مغازهها انجامیده.
بعد فرستادم دنبال دفتر ارسال مراسلات و متوجه شدم که «نیم پولی» مرتب نامه نوشته، با داده دیگران برایش نوشتهاند تا خودش توانسته دست به قلم پیدا بکند. این نامهها خطاب به خانم «بتی ماریتن» ساکن کوچه
یکی از پسرهای کوچک «نیم پولی» بود و در حدود دوازده سال داشت. از «بلومفونتاین» آمده بود و از همه واجتر بود. برایم تعریف کرد که مادرش در خانه یک سفید پوست کار میکند و دو تا برادر و خواهر هم دارد. اسم برادرهایش ریچارد و دیکی و اسم خواهرها آنا و میناست.
پرسیدم: ریچارد و دیکی؟ بله آقای مدیر.
گفتم به انگلیسی هم اسم های ریچارد و دیکی را داریم. وقتی به دارالتأدیب برگشتیم مدارک «نیم پولی» را خواستم. در این مدارک به صراحت قید شده بود که «نیم پولی» یک بچه سر راهی است و کس و کاری ندارد. باعث و بانی نداشته، از خانهای به خانه دیگر سرگردان بوده، بچه خودسر و شروری بوده و عاقبت کارش به دله دزدی از مغازهها انجامیده.
بعد فرستادم دنبال دفتر ارسال مراسلات و متوجه شدم که «نیم پولی» مرتب نامه نوشته، با داده دیگران برایش نوشتهاند تا خودش توانسته دست به قلم پیدا بکند. این نامهها خطاب به خانم «بتی ماریتن» ساکن کوچه